تبليغاتX
آخرخط

امروز اخرین روز ساله. یک سال قبل در چنین روزی من کشیک بودم بعدشب 12 ساعت آف داشتم که رفتم پیش بابا . چون اون طفلی هم شب عیدی آمده بود آخر خط که ته تغاریش تنها نباشه.منم رفتم به عنوان شام شب عید پلو پختم با مرغ. هرچند ربطی به سنن قدیمی نداشت ولی خوب هنر آشپزی من بیشتر از این راه نمی داد.بعدشم دوتایی گرفتیم خوابیدیم و اصلاهم تصمیم نداشتیم برای سال تحویل بیدار شیم و نشدیم.اصلا اگه قراره ادم هر کاری که موقع سال تحویل میکنه تا آخر سال ادامه بده چه کاری بهتر از خواب؟(البته این جزو عقاید خواهر بزرگوارمه که عقاید جالب تری هم داره مثلا هفته پیش کلی به جمشید بد و بیراه می گفت به خاطر این عیدی که درست کرده و این همه کار دوده گرفتن وخریدو........ ریخته سرش مساله اینجاست که خانم باید همه کاراشو کامل ودر حد صد درصد ایده ال ال انجام بده و همه کارارو برای خودش سخت میکنه حتی وقتی دانشگاه میرفت به خاطر 5 /19 گریه زاری راه مینداخت)به هر حال صبح رفتم کشیکو تحویل گرفتم. اونم چه کشیکی...معلوم نبود  این ادما بقیه سال غذا گیرشون نمیاد یا احساس میکردن هر جا که دیدو بازدید میرن اگه با تمام وراکیها از خودشون پذیرایی نکنن چه جنایتی واقع میشده که همه تا جایی که میشده کلی هم بیشتر خورده بودن و با شکم درد و اسهال واستفراغ تشریف اورده بودن که خانم دکتر ستاره درمانشون کنه و تا خوراکیها تمام نشده برن به ادامه خوردن برسن.اینا نشنیده بودن که میگن کاه از خودت نیست ولی کاهدان که از خودته.حالا آدم بزرگای عاقل و بالغ و فهمیده هیچی. میشه گفت خود کرده را تدبیر نیست. وقتی جماعت نی نی ها که راه افتادن با گریه و جیغ و داد و استفراغ به طرف بیمارستان دلم میخواست تک تک مامانای حواسپرتو که مشغول گل گفتن و گل شنیدن شده بودن و نی نی بیچاره هم هر چی جلو دستش بود خورده بود و دنیا را اب برده بود و مامان و خواب... دعواشون کنم ولی حیف که وقت نداشتم. اخه تمامی نداشتن که گاهی یه نیم ساعتی کسی نبود اولش چند بار خواستم برم پاویون استراحت کنم ولی هنوز نرسیده تلفن زنگ میزد و بازم بر میگشتم پس تا اخر 48 ساعت کشیکم دیگه پاویون نرفتم. چقدر خوب کاری کردم که به روش خواهر مرکرمه عمل کردم و از این لوس بازیا و قرتی گریا در نیاوردم که:من باید سال تحویل بیدار باشم. بعضی بچه ها که موقع سال تحویل کشیک بودن و بیدار شده بودن و هفت سین چیده بودن که اخرای کشیک داشتن از شدت خواب میمردن( اخه همه با هم کشیکمون شروع شده بود و بر حسب اتفاق با هم تمام میشد). البته منم 12 ساعت اخریعنی شب دوم دیگه نمی شد روپاهام وایسم. البته خداییش همه کارشونو خوب انجام دادن حتی 2 تا cpr موفق هم داشتیم که این خودش کلی به همه ما انرژی داد.با اینکه خیلی کار کردیم به من یکی اصلا بد نگذشت . واقعا تیم خوبی بودیم.بعد از 48 ساعت کشیک بابا امد دنبالم و منم کلی خودمو براش لوس کردم و التماس کردم و خواهش کردم....... تا اجازه  داد بیرون شهر رانندگی کنم. دیگه خواب برام معنی نداشت . عجب حالی میده رانندگی بیرون شهر . ادم همش تند میره ولی انگار نه انگار.میشه گفت به طرف خونه پرواز کردیم. بابا هم همش غر میزد و گاهی هم داد وبیداد میکرد.منم قند تو دلم اب میشد که چقدر تند میرم(بچم ندید بدید بود دیگه.مگه تا حالا آدم ندید بدید ندیدید؟) اخر سرشم وقتی رسیدیم یه جایی از ماشین خراب شده بود.کلا انقدر از این رانندگی انرژی مثبت گرفتم که دیگه تا شب خوابم نبر. یعنی سر جمع 65 .66 ساعت نخوابیدم. فکر کنم اینجوری شد که تعادل بر قرار شد و امسال تا اخر سال خواب نبودم.

امسال دستم شکسته و نمیشه نسخه بنویسم. ولی از دهم میرم سر کار. اونم چه کاری... احتمالا فقط این ماه برم اونم ازمایشی چون فکر نکنم پول بنزینمم حتی در بیارم.شاید بشه 50 . 60 تومان در ماه ولی چون قول دادم و برای فروردین روم حساب کرده بودن نامردی بود که بگم نمیام. البته من اصلا ادم مادی نیستم. یعنی امیدوارم نباشم ولی بعد از این همه درس آدم نباید حقوقش به اندازه حقوق حد اقل کارگری باشه؟؟؟؟؟؟

خوب امسالم داره سال نو میشه و من بر خلاف خواهرم همه کارا رو ساده میگیرم و از همه چی لذت میبرم.از  رنگ کردن تخم مرغ. خریدن سنجد و سبزه انداختن و تماشا کردن ماهی قرمزا تو تنگ آب.

تازه امسال همه خانواده دور هم جمعیم. چه چیزی از این مهمتر و بهتر میشه؟

دوست خوبم که به من سر زدی. امیدوارم سال خوبی داشته باشی وهمیشه سالم سرحال وشاد باشی. یه توصیه اموزشی بهداشتی برای اینکه یادت نره من دکترم:اگه تو دید و بازدید یه نی نی دیدی که مامانش گرم صحبته مواظبش باش که  هر چی دم دستش بود نخوره حسن! . به خصوص آجیل حسن!چون خیلی خطرناکه حسن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:40  توسط ستاره | 

این روزا تلویزیون مدام در مورد چهارشنبه سوری و حوادثی در رابطه با اتش سوزیاش پیش میاد  توصیه میکند. همین من را یاد یکی از مریضها می اندازد. آن روز در اورژانس نشسته بودیم که ابتا صدای آژیر آمبولانس را شنیدیم و سپس به دنبال آن هیاهوی ورود همراهان  مخلوط با ناله های جسمی که در پتو پیچیده شده بود و بوی نفت شدیدی از ان متساعد میشد وارد اورزانس شد. اولین حدس و ناگوار ترین حدس متاسفانه کاملا درست بود. سوختگی شاید یکی از معدود حالتهایی باشد که هیچوقت هیچ عادتی نسبت به دیدن بیماران آن در من بوجود نمی آید.صحنه ایست بسیار رقت بار از انسانی که تکه از بدنش پوست ندارد و یک تکه دیگر پوستش آویزان شده در ناحیه ای دیگر سیاه و چرمی شده و موهایش سوخته و کز خوردهو....... به هر حال ناخوشایند ترین واقعه ایست که اتفاق میافتد. اموخته ام که مرگ را بپذیرم به عنوان قانونی از طبیعت امری اجتناب نا پذیر ولی مشاهده زجر یک همنوع و حتی هر موجود زنده ای برایم مشکل لست. به هر حال   او جوانی بود 17 ساله که بدنبال مشاجره با پدرش اقدام به خود سوزی کرده بود.وسعت سوختگی حدود 70% تخمین زده شدو اقدامات اولیه از جملهتزریق مورفین جبران مایعات و برداشتن نسوج مرده در حال انجام بود مقدمات که نا گهان سوالی از جانب بیمار مرا به لرزه انداخت. پرسید :من زنده می مانم؟ که شاید به نظر سوالی ساده باشد ولیجواب دادن به آن برای من خیلی مشکل بود. چند وقت پیش در سریال پرستاران دیده بودم که به مردی که سوخته بود گفتند که خواهد مرد واوهم با همسرش خدا حافظی کرد و ....... و چیزی در اخلاق پزشکی به ما یاد می دهند هم این است که بیمار حق دارد  از تمام حقایقی که ما در مورد او میدانیم وحتی احتمال مرگش مطلع باشد ولی اگر دانستن زمان مرگ حق ما ادمهاست پس چرا خدا ان را برای همه ما قایل نشده؟در  یک  حکایت خواندم که مادری به پسرش که قرار بود فردا اعدام شود کلی امید و قول داد که او را نجات می دهد . فقط برای اینکه فرزندش همین یک روز آخر عمر را با ترس و اظطراب نگذراند. و مریضی که شاید کمتر از یک هفته وقت دارد  که در این مدت فرصت رواندرمانی و ارام شدن را ندارد.به هر حال در بد جوری گیر افتاده بودم. خواستم با کلمات بازی کنم و از زیر جواب در برم گفتم: من که خدا نیستم.علم غیب هم ندارم مرگ و زندگی همه ما دست خداست.گفت: ولی یکی از دوستام که کمتر از من سوخته بود مرد ومیدونم کار منم تمامه. اینبار دستشو گرفتم تو چشماش خیره شدم و گفتم:اینقدرنا امید نباش بچه.پیش  بینی این چیزا برای منم که پزشکم غیر ممکنه خیلی وقتا ادمای خیلی سالم می میرن و ولی ادمایی که همه منتظر مرگشون نشستن سالها زندگی می کنن.اصلا هیچکس حق نداره بگه این ادم میمیره این یکی نمیمیره. منطقی نیست.خودمم نفهمیدم که چه قدر بهش راست گفتم چقدر دروغ؟ به نظر خودم که زنده نمیماند. بیمارای سوخته تا دم مرگ هوشیارن و حرف میزنن. مقدار سوختگیشون از حال عمومیشون برای پیش بینی گویا تره. ولی قسم میخورم که به معجزه ای که بخواد یه بیمار با در صد بالای سوختگیو اونم با امکانات بیمارستانای ما نجات بده ایمان دارم و به عظمت خدا.به هر حال چند روز بعدهمکارا اعلامیشو دیده بودن.ولی  من هنوز  توانایی گفتن همچین حقایقی وبه بیمارم ندارم. خوب منم ادمم. دل دارم. دلم نمیاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6:21  توسط ستاره | 

هنوزم وقتی به دوران دانشجویم فکر میکنم . یه چهره خیلی بیشتر از همه جلو چشام میاد. اولین بار وقتی استاژر بودم دیدمش.اساژرها معمولا کار به خصوصی غیر از مشاهده و آموزش تو بیمارستان ندارند.من هم تو اورزانس داخلی نشسته بودم که پیرزنی وارد شد.ندا که اینترن داخلی بود با لبخند ازش استقبال کرد . فشارشو گرفت و یکم پیش ما نشست و بعدش رفت . ندا اسمش را نمیدانست . همه بهش میگفتن :ننه فشاری.دو سال گذشت و وقتی خودم اینترن داخلی شدم در اولین کشیک داخلی دیدیمش. امده بود فشار بگیره. منم به بقیه دوستام معرفیش کردم.اولش برای همه جالب بود. همیشه از اول صبح میامد و تا شب تقریبا تمام پرسنل هرکدام یکی دو بار فشارشو میگرفتن. مثلا میامد پیش ما میگفت: شما دکتری . خوب بلدی فشار بگیری. الان پرستارا فشارمو گرفتن و لی به اونا اعتماد ندارم........... بعدش میرفت پیش پرستارا میگفت: شماها با تجربه اید این بچه ها هنوز دانشجو هستندو شما بهتر فشار میگیرید. البته همه میشناختیمش. بعضی ها از روز اول که میدیدنش اخمش میکردن یا ازش ویزیت میخواستن  که دیگه سراغشون نیاد. من ازش خوشم میامد.آدم جالبی بود.فکر کنم اسمش ملوک بود.همیشه وقتی فشارشو میگرفتم باید چند بار داد میکشیدم و بهش نتیجشو اعلام میکردم . اخه گوشهاش سنگین بود. ولی وقتی دیگه شب میشد و میخواست بره باید کف دستش مقدار فشارشو مینوشتیم که خیالش راحت باشه. یه بارم وقتی بخش گوش و حلق و بینی بودم گوششو معاینه کردم .  میخواست بره کمیته امداد سمعک بگیره یا یک کاری تو این مایه ها. پرده هر دو تا گوشش پاره بود. اولش منشی میخواست بدون قبض ویزیت راهش نده ولی ما اینترنا برای استاد توضیح دادیم که این ننه فشاریه.یه جورایی جزو نرمال فلورای این مرکز محسوب میشه. اصلا اینجا بدون این معنی نداره و ضمنن عادت هم نداره ویزیث بگیره. استاد هم پذیرفتش.

به هر حال همیشه غیر از شبا بیمارستان بود.تابستانها میگفت کولر ندارم و زمستانها بخاری. ظاهرا یه اتاق اجاره ای داشت.یه بار همراه یکی از بیمارها که میشناختش به ما گفت که چند تا پسر داره که همه اوضاعشون رو براهه ولی تنهاش گذاشتن اصلا فضولی  و سرک کشیدن تو زندگی مریضا خیلی غیر اخلاقی و غیر حرفه ایه به همین خاطر من علتشو از اون آقاهه نپرسیدم ولی هر چه فکر کردم علتشو درک نکردم. اینقدر ها هم پیرزن غیر قابل تحملی نبود.نمیدانم به چه جرمی مجازات سخت تنهایی در اوج نیاز به اطرافیان  براش در نظر گرفته شده بود.........
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:10  توسط ستاره | 

چقدر خوشحال بودم که یه مدت بیکارم.... چقدر خوشحال بودم که میشه یه مدت تمام کارهایی که دوست دارمو انجام بدم....... چقدر هوس کرده بودم که وبلاگ بنویسم........ آخه چرا باید وسط یه خیابان چاله به این بزرگیو عمیقی باشه که من بیافتم توشو دستم بشکنه. با دست چب نوشتن خیلی سخته........ولی واقعا خیلیی عالیه که میشه موسو برعکس کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:34  توسط ستاره | 

 

محل کار من بیمارستانی در یک شهر مرزی کوچک بود.و در نتیجه تعداد قابل ملاحظه ای از بیماران را سربازان ارجاع شده از پادگانهای اطراف تشکیل میدادند .آن روز صبح تازه کشیک صبح را تحویل گرفته بودم وداشتم خود را برای 24 ساعت کار آماده میکردم که اولین بیمار رسید. سربازی بود 20 ساله (طبیعتا اکثر سربازان بین18 تا 21.22 سله اند) که با همراهی یکی از دوستانش او را به بیمارستان ما ارجاع داده بودند .وقتی که مشکلش را پرسیدم  صادقانهجواب داد که بیماری خاصی ندارد فقط 3 ماهه که مرخصی نرفته و دلش برای مادرش تنگ شده حالا اگر من برایش مرخصی استعلاجی بنویسم شاید بتواند به شهرشان برگردد.خوب من هم به یاد خواهرزاده ام افتادم که اگر هفته بعد در کنکور قبول نشود باید به سربازی برودوبعد اگر 3 ماه مرخصی نگیرد......... در نتیجه با دلی شکسته و چشمانی خیس حد اکثر مجازی که یک پزشک عمومی میتواند مرخصی بگیرد را یعنی هففففففففتتتتتتتتادو دووووووووو  ساعت مرخصی استعلاجی برایش نوشتم.

چند ساعتی گذشته بود و من در حال ویزیت بیمار بودم که سرباز دیگری را در حال تشنج روی برانکارد به بیمارستان اوردند.او را شناختم .خودم هفته قبل به علت تشنج با امبولانس به مرکز ارجاعش داده بودم. و در برگه ارجاع هم تاکیید کردم که بیمر در بیمارتان دچار تشنج شده و از نوع تونیک کلونیک جنرالیزه بوده و...... ولی جای تاسف و تعجب بود که او را دوباره به محل خدمتش برگردانده بودند. اینبار تشنجش مقاوم بود  سه داروی خط اول درمان را به ترتیب شروع کردیم ولی هیچ تاثیری نداشت . مشاوره اورژانس بیهوشی دادم. وقتی متخصص بیهوشی آمد تشنج کنترل شده بود. توصیه داروییش را داد. و به سمت خانه اش که در شهر دیگری بود راه افتاد. در حال گرفتن پذیرش وانجام مقدمات ارجاع بودیم که دوباره تشنج کرد .اینبار داروی مورد توصیه پزشک بیهوشی را از اتاق عمل آوریم . که خوشبختانه سریعا کنترل شد. و این بار هم به خوبی و خوشی بیمار را فرستادیم.با این امید که این باربه صورت دقیق تری مورد بررسی قرار بگیرد.

بعد از ظهر مجددا سربازدیگری را به مرکز دوستدار سرباز آوردند. این یکی کاملا بی حرکت بود . اصلا حرف نمیزد .حتا با اشاره هم به سوالات جواب نمیداد. در معینه هیچ موردی نداشت. اقدامات لازم انجام شد و بعد ازیک ساعتی کم کم به گریه افتاد. التماس میکرد که برایش مرخصی بنویسم میگفت که دیگر طاقتش تمام شده. خسته شده.این با اولین سرباز کاملا متفاوت بود. به نظر من نه تنهااحتیاج به مرخصی نداشت بلکه با این وضعیت روحی تنهایی به یک شهر دیگرفرستادنش می توانست خطرناک باشد و نیاز مبرم به ویزیت روانپزشک داشت.پس او را هم ارجاع دادیم.

ساعت حدود دوازده ونیم شب  بودولازم است متذکر شوم که من غیر از سربازان ذکر شده بیماران دیگری (سرباز وغیر سرباز)هم دیده بودم.و کاملا خسته داشتم برای تمام مردم شهر و روستاهای اطراف و. جمیع سربازان ان نواحی آرزوی سلامت میکردم که بتوانم  لااقل شب را کمی استراحت کنم که نا گهان چند سرباز دیگری که خیلی هیجان زده بودند وارد اورژانس شدند.اینها تازه به این منطقه اعزام شده بودندو ویکیشان شب با چشمان خواب آلود پایش را درون پوتین فرو کرده بود که سر شیفتش برود که ناگهان جناب عقربی که پوتین او را به عنوان خوابگاه انتخاب کرده بود در جهت دفاع از حریم خوابگاهش پای جوان بیچاره را نیش زده بود و اساسی خواب را از سر او و دوستانش پرانده بود.و حالا پای ورم کرده وملتهب و دردناک در بیمارستان بود.نسخه را نوشتم. باید سرم ضد عقرب و داروها دیگری که تزریقی بودند میگرفت. چشمش که به سرنگی که دست پرستار بود افتاد با چشمان گرد و وحشت زده گفت که تا حالا آمپول نزده.با لبخند گفتم نگران نباش از نیش عقرب دردناک تر نیست.( گفتL :ولی من امپول نمیزنم)خیلی جدی لزوم تزریق امپول رابرای او و دوستانش توضیح دادم.و لی اصلا راض نمیشد. به دوستاش گفتم حتما راضیش کنید ک الان امپولشو میرن برای تزریق اماده باشه.هنوز رویم را بر نگردانده بودم که جوان 19 ساله آنچنان سریع به سمت در فرار کرد که انگار نه انگار تا چند دقیقه قبل میلنگید. و دوستاش هم تعقیبش کردند. حیاط بیمارستان را با سر و صدا و داد و فریاد روی سر گذاشتند. من و همکاران پرستارم ابتدا با تعجب و بهت زده هم را نگاه میکردیم. وبعد ناگهان شروع به خنده کردیم نمیدانم چقدر طول کشید که ما خندیدیم و انها دور حیاط گرگم به هوا بازی کردند  تا بالاخره دست وپایش  ر گرفتند و به اورزانس آوردند و او هم همچنان فریاد میکشید.و پرسنل سایر قسمتها که همه بیدار شده بودند یا برای کمک به اورزانس امدند یا زنگ زدند( فکر میکردند که مریضی در اورزانس فوت کرده و عده زیادی از محلیها  به بیمارستان امده اند و اوضاع از کنترل خارج شده) . در هر صورت ان شب هم گذشت فردا صبح من سرباز ترسو را که تا صبح تحت نظر بود و خوشبختانه مشکلی هم نداشت مرخص کردم و کشیک را تحویل دادم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 12:52  توسط ستاره | 
سلام

من امروز بعد از سالها بیکار شدم . هوس کردم یه وبلاگ بنویسم. همش از خودم تعریف کنم......... همش از کارام بگم. هی خاطره بنویسم. اصلا چرا از خودم تعریف نکنم؟ اینجوری کلی خوش به حالم میشه.اینم اولین مطلب منه . از حالا گفتم که بعدا نگید چرا اینقدر از خودت تعریف کری؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:57  توسط ستاره |