تبليغاتX
آخرخط
   ۲ تا از ماهی قرمزای عیدمون مردن . یکی دیگشونم باله زیر شکمش ملتهب شده بود  و یه مقدار ازش ریخته بود .و یه حاشیه قارچ مانند هم دور ضایعه داشت . منم هرچی مطالعه کردم به جایی نرسیدم .دلم نمیخواست این یکی بمیره مخصوصا که خیلی تپل شده وداریم کلی با هم دوست میشیم. پس رفتم یه جایی که همش اکواریوم و ماهی دارن که بپرسم چکارش کنم. یه  اقایی اونجا گفت که بایداموکسیسیلین بهش بدم  یعنی ۱۲۵ میلی هر ۱۲ ساعت ریزم تو تنگش. پس برخلاف اونی که فکر میکردم عامل بیماری قارچبی نبود و باکتریایی بود. ضمنا گفت که نباید زیاد بهش غذا بدم چون همین غذای زیادی باعث بیماریش شده. به هر حال منم به یاد اون وقتایی که بچه بودم و با برادرم اینجا میامدم رفتم وکلی ماهیا رو نگا کردم . چه قدرم مثل همون وقتا ذوق کردم. مخصوصا برای جهبه ماهی بود نمیدونم یا صندوق ماهی. اخه خیلی قیافه خنگی داشت و وقتی انگشتمو میبردم طرف اکواریم نوک انگشتمو  خیلی ابلهانه نگاه میکرد. حیف که ۲ .۳ تا از ماهیای اون اکواریوم داشتن میمیردن و من ترسیدم مریض باشن اگرنه حتما میخردم. ولی به وسوه خرید ماهی نشد قلبه کنم اخر سر ۲ تا فرشته خریدم . که گذاشتم تو یه کاسه پیرکس. خوب فعلا که سرحالن. من اصلا  اکواریوم دوست ندارم. یه کاسه گرد خیلی خوشگل تره. 

   قسمت دیگه دامپزشکی مربوط به دوستمه که میگفت  یه سگ کوچولو که حسابی در ننبردی خونین تیکه تیکه شده بود  را نجات داده. خوب بخیش زده بودن و اننتی بیوتیک تزریقی داده بود بهش ولی میگفت چون خیلی خون از دست داده بوده از جاش تکان نمیخورده و یه گوشه افتاده بوده. چون تعطیلات بوده به دامپزشک دسترسی نداشتن . بالاخاره تلفن یه دامپزشکو گیر میارن که ازش بپرسن چطور میشه رگ حیوان را گرفت که میگه اصلا رگ گیری نمیخواد میشه براش سرم زیر جلدی زد .  دوستم هم همین کارو میکنه و بعد از ۲ ساعت سگه سرحال میشه و راه میره. خیلی برام جالب بود. تا حالا حیوانات زیادی را بخیه زده بودم ولی این روش سرم دادن خیلی کمک کنندس. فقط نکته در اینجاست که اگه خواستید برای سگی که خون زیاد از دست داده سرم بزنید همه را یه جا نزنید باید زیر پوستی بزنید و جایی که پوست برجسته شد اسکالپ را در بیارید و یه جای دیگه بزنید .

    به هر حال دامپزشکی علم پیچیده ای است. همیشه ما میگیم طبابت اطفال شبیه به دامپزشکی. چون در هر دو بیمار توانایی گفتن شکایت اصلیشو نداره واین باعث سخت شدن کار میشه. 

 

   

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:36  توسط ستاره | 

       تصمیم گرفتم که ادامه بدم. البته انگیزه اصلی هم مطلبی بود که در هفته نامه سپید در مورد دیوار کوتاه پزشکان نوشته بود و اینکه چون جرات نمیکنند که هیچ قشر دیگری را اینطور مورد استهزا قرار بدهند  و دیوار ما از همه کوتاه تر است به خودشان جرات میدهند که یک استاد پیشکسوت پزشکی را به صورت یک دیوانه نیمه وحشی به تصویر بکشند که حتی اداب غذا خوردن را هم بلد نیست . انصافا کدام جامعه ای به غیر از جامعه صبور پزشکان حاضر میشد توهین های اینچنینی را با این ارامش و بدون اعتراض قبول کند . اگر واقعا بحث طنز و شوخی مطرح است  جرات کنید و چنین دیوانه ای را در غالب یک معلم یا یک افسر نیروی انتظامی یا یک پرستار نمایش دهید .

         به هر حال این عید ما پزشکان از دو جهت خدمت کردیم یکی اینکه به صورت شبانه روزی پذیرای بیماران بودیم و دیگر انکه در طنز های شبانه موجبات خنده و شادی همو طنان فراهم شد . حتی بیشتر از ان چون در جایی در همین دنیای الکترونیکی کذایی هم مطلبی خواندم در مورد اینکه به به. چه خوب این دکترهای بی ظرفیت افاده ای را ضایع کردندو  همه اینهاخود را همه جا دکتر صدا میزنند. پشت سر این مطلب هم کلی ادم نظر داده بودند که چه قدر دلشان خنک شده . البته من هم نظر خود را نوشتم که با واکنش تند نویسنده مواجه شد.

       خودم شاید علاقه ای نداشته باشم که همه جا مرا به عنوان دکتر صدا بزنند. ولی اعتراف میکنم به خاطر این  نیست که ادم با  ظرفیت و بی افاده ای هستم . شاید علت اصلی تنبلی و یا شاید ضعف وجدان کاری باشد. فیلم سینمایی ریش قرمز را وقتی خیلی بچه  بودم دیدم. همه شاگردانش را مجبور میکرد که همه جا با لباس فرم حاضر شوند و یکبار چون یکی از انها تمرد کرده بود خوانواده بیماری که در حال مرگ بود و به کمکهای پزشکی فوری نیاز داشت از کنار پزشک بدون لباس فرم رد شدند و بیمار جان خود را از دست داد. حتی یکبار وقتی دبیرستانی بودم در حال مسافرت بودیم که با صحنه تصادفی مواجه شدیم و دختر عموی من که پزشک هم بود پیاده شد که به مجروحان کمک کند ولی چون هیچ وجه مشخصه ای نداشت و هیچکس انجا او را به عنوان دکتر نمیشناخت پس به توصیه هایش ترتیب اثر ندادند. و  با اصرار ما از خیر کمک کردن گذشت.

        هیچ نکته طنزی در این نمیبینم که پزشکی در کارت ماشینش هم به دکتر بودنش اشاره کرده باشد یا  همه جا در کوچه  بازار و مهمانی و عزا و عروسی و سفر و حضر و رستوران و مردشورخانه و هر جای دیگری که به ذهنتان میرسد خود را دکتر معرفی کند . چون پزشکی یک شغل نیست  که محدود به بیمارستان ومطب و درمانگاه باشد . پزشکی یک حرفه است  و پزشک در هر جای  کره زمین که ایستاده باشد یک پزشک است و گاهی ثانیه ها هستند که نجات بیماری رااز مرگ حتمی رقم میزنند. چرا به جای اینکه فکر کنیم که طرف به خاطر ژست و افه و اینطور مسایل خود را دکتر معرفی کرده به بار  مسولیتی که به دنبال معرفی کردن خود به عنوان پزشک برای همکاران ما به همراه دارد هم فکر نمیکند.

      من پزشک خوبی نیستم چون روی کارت ماشینم ننوشته دکتر ستاره.......  تا اگر در پلیس راهی که کارت ماشین مرا نگاه میکند  کسی احتیاج به کمک داشت از من کمک بگیرند. من پزشک خوبی نیستم چون وقتی در تاکسی نشسته ام و در مورد مسایل پزشکی حرف میزنند خودم را دکتر معرفی نمیکنم که  داروهای خانم کناردستیم را چک کنم که اگر داروی اشتباهی گرفته بود اورا باخبر کنم. من  پزشک خوبی نیستم چون به هر جا زنگ میزنم خود را دکتر معرفی نمیکنم تا ناگهان طرف مقابل سوال پزشکی  که مدتها ذهنش را مشغول کرده بپرسد . و همکارم چه قدر مهربان است و چقدر صبور وچقدر سپید که همه جا خود را دکتر معرفی میکند و به همه کمک میکند و زخم زبانهای همه را که اورا ادمی افادهای میدانند را تحمل میکند و باز هم خود را دکتر تحکمل میکند.

     پس تصمیم گرفتم ادامه بدهم چون هرچند خوانندگان کمی دارم ولی باز هم گاهی که میخواهم حرف  دلم رابزنم مثل الان که میخواهم به همه استادان بزرگوار وصبورم و به همه همکاران دوست داشتنی سپیدم بگویم  که همه شما را دوست دارم و دست همه شما را میبوسم و به وجود  تک تک شما افتخار میکنم شاید بتوانم از این وبلاگ اخر خطی خودم استفاده کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:9  توسط ستاره | 
 چقدر هیجان انگیزه ادم وبلاگ بنویسه . بعدش یه عدع میان میگنک بسیار زیبا مینویسی . به به. عجب قلمی. خیلی باحاله اینا که حتی نوشته ادمو نخوندن از کجا میفهمن من نویسنده خوبی هستم؟ اینقدر خوب مینویسم که فکر نکنم کسی دوبار از اینجا رد شه. خوب  سه راه  وجود داره :

۱- مثل خواهرزاده شیرین عقلم  اینجارو تخته کنم برم یه جا با یه موضوع جدید بنویسم

۲- مثل بعضی از فیلما بگم :ستاره اینجا دیگه اخر خطه.......

۳ مثل بعضی دیگه از فیلما بگم: نه! تو میتونی. ادامه بده....  بعدشم کلی نظر برای خودم از طرف بقیه بگذارم  که مثلا میگن نه . تورو خدا نرو. بنویس تا ما از نوشته هایت فیض ببریم. اه. بدون نوشته های تو ما میمیریم و از این حرفا

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:51  توسط ستاره | 

       بعد که کمی ارامتر شد ماجرا را برایم تعریف کرد . گفت که در بیمارستان قبلی که کار میکرده یک روز نوزادانی دو قلو متولد میشوند . یکی دختر و یکی پسر . که پدر انها از همان بدو تولد از پذیرفتن نوزاد دختر سر باز میزند. و از بخت بد نوزاد دختر به دلیل مشکلاتی که داشته باید در بیمارستان بستری میشده . وپدر مهربانش هم در این مورد هیچ مسؤلیتی نمیپذیرد. و میگوید : هر کاری دلتان خواست بکنید  مردن یا زنده بودنش برای من فرقی ندارد چون در هر صورت اورا با خودم نمیبرم و هیچ هزینه ای هم تقبل نمیکنم چون مردنش را ترجیح میدم.و بعد همراه با نوزاد پسر ومادرش از بیمارستان فرار میکنند.

       در این شرایط پریسای  احساساتی ما  که باردار هم بوده در این مدت به طور ویزه پرستاری از این کودک را قبول میکند. میگفت: براش از مادرای بقیه نوزادا شیر میگرفتم . از لباسایی که برای دختر خودم خریده بوده بودم تنش کردم. و حتی اسمی که برای دختر خودش انتخاب کرده بود روی این نوزاد بستری از همه جا رانده شده میگذارد.

        در هر صورت نوزاد روز به روز بهتر میشود تا اینکه کاملا اماده ترخیص از بیمارستان بوده .و چون جایی نداشته مسولین بیمارستان تصمیم داشتند که او را به بهزیستی تحویل بدهند. و در تمام این مدت پریسا مشغول کلنجار رفتن با شوهرش و خانوادهاش بوده که قبول کنند سرپرستی دخترش را بپذیرد.

       خوب من سنگدل بی احساس این جای مطلب که رسیدیم به پریسا گفتم : اصلا کار عاقلانه ای نیست .اولا  همینجوری الکی که نیست از اول هم معلوم بوده که سرپرستی این بچه را به تو که خودت در حال بچه دار شدن بودی نمی دادند. کلی شرایط سخت داره و کلی طول میکشه که زوجای متقاضی واجد شرایط شناخته بشن.   ولی در هر صورت ان طور که از ادامه صحبتهای پریسا بر می آمد رابطه عاطفی پریسا با این نوزاد انقدر شدید برقرار شده بود که مسؤلین هم  تحویل سریع نوزاد به بهزیستی  به خاطر پریسا پشت گوش می انداختند و مدت بیشتری را به انتظار امدن خانواده نوزاد که دیگر شیرخوار یک ماههای بوده صبر می کنند.

       تا اینکه یک روز نگهبان بیمارستان پدر طفل را که برای  سر و گوش اب دادن  در اطراف بیمارستان پرسه میزده شناسایی میکند. و با همکاری بقیه نگهبانها اورا میگیرند و کت بسته به داخل بیمارستان میاورند.

در این شرایط به پلیس هم زنگ میزنند و به این ترتین طرف میشود که هزینه بیمارستان را بپردازد و همچنین کودک را هم با خودش ببرد. و این بابای  خوب هم که حالا بسیار عصبانی و خشمگین هم شده در ملا عام شیرخوار را که از پا اویزان کرده  در مقابل چشما ن گریان پریسا به صندوق عقب ماشینش می اندازد و در ان زمستان سرد و هوای برفی به سمت روستای کوهستانیشان حرکت میکنند.

       در هر صورت پریسا اطمینان کامل داشت که ان کودک در ان سرما  با ان پوشش در صندوق عقب ماشین هیچ شانسی برای زنده ماندن نداشته.و دلداری دادنهای من و دیگران و اینکه شاید اینطور شده و شاید انطور بوده و ناراحت نباش و حتما بعد از صنوق در اورده بوده و ........ هیچ تاثیری در کم کردن ناراحتی پریسا نداشت چون خودم خم به غیر واقع بودن حدس و گمانهای خوش بینانه ام  واقف بودم. یعنی حرفی که میزدم از دل برنخاسته بود که بر دل پریسا بنشیند. حقیقتش را بخواهید اصلا  خودم هم  به نتیجه نرسیدم که اگر دختر پریسا مرده باشد ناراحت کننده تر است یا اگر قرار باشد که با همچنین پددری زندگی کند. شاید به دنیا امدنش داستانی است که باید به خاطر ان غمگین شد یا شکل گرفتن تربیت و شخصیت و فرهنگ پدرش. فکر کردم که من باید از بیشتر از پدرم که اینقدر دوستم داشته وتمام توانش را برای کمک به پیشرفت من به کار گرفته متشکر وممنون باشم یا دخترانی که در طول تاریخ مورد بی مهری پدر بودند باید بیشتر از پدرانشان متنفر باشند؟ خوب بارها وقتی بچه بودم  سعی میکردم ازجوجه گنجشکهای لخت و بی پر مواظبت کنم  هرچند هیچوقت موفق نشدم ولی هنوز هم نمیتوانم انها را به حال خود رها کنم. پس  احتمالا باید از یک موجود خیلی تنفر داشت تا در یک جعبه یخ زده زنده بگورش کرد. مگر یک نوزاد سه کیلویی بیدست و پا چه ظلمی به این پدر کرده که لایق چنین نفرتی شده؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 12:54  توسط ستاره | 

      معمولا وقتی قراره شیفت سختی داشته باشیم . از اولش  همه چیز به سختی و سنگینی برگذار میشود.یا شاید این حس منفی ما که از قبل از کشیک به همراه ما به بیمارستان می آید همه کارها را سخت تر نمایش میدهد. در هر صورت از اول معلوم بود ان روز از آن روزهای ناجور است.

      همگی در اورژانس نشسته بودیم وداشتیم در مورد سکوت خطرناکی که بر اورزانس حکم فرما بود صحبت میکردیم واینکه معمولا چنین آرامشی آخر عاقبت ندارد و مسلما مریض های بدحالی خواهیم داشت . یکی میگفت احتمالا مریض رو مین رفته می اورند. شاید هم سکته ای بیاید . انهم از انهایی که باید چندین ساعت امبو بک بزنیم و نه پذیرش می دهند و نه امکان جابه جا بجایی دارد و البته بعضی همکاران عقیده داشتند که اگر هم خبری نباشد با این حرفهای ما مسلما اتفاق ناجوری می افتد و به این ترتیب سخت به کار پیش بینی مورد مراجعه بعدی  مشغول بودیم که تلفن زنگ زد.

      از زایشگاه تماس گرفته بودند و منبه عنوان پزشک کشیک به انجا رفتم. بیمار مورد نظر خانمی بود که بعد از چندین سال و به کمک روشهای درمانی دوقلو باردار بود و معمولا چنین مواردی را ما در اخر خط نگه نمی داشتیم چون به هر حال زایمان  بود به هر حال این بچه ها بچه های طلایی(golden baby ) محسوب میشدند . و ما که در آخر خط متخصص زنان نداشتیم  که  در صورت بروز مشکل به مادر  و کودکان کمک کند. و متاسفانه این مورد از ان موارد مشکل دار بود . زایمان پیش از موعد بود ولی انقدر دیر به بیمارستان امده بودند که هر لحظه امکان تولد نوزادان وجود داشت و در صورت جابه جایی نوزادان در امبولانس وبین راه  بدور از امکانات هر چند مختصر ما متولد میشدند.

      به عنوان اولین اقدام به متختصص بیهوشی اطلاع دادم که ایشان خیلی سریع به بیمارستان امد.وتمام وسایل لازم برای احیا نوزادان آماده شد و خوشبختانه ما در امادگی کامل بودیم که نوزادان متولد شدند و ما انها را احیا و سپس اعزام کردیم. ویکی از انها که خوشحالتر بود زنده توسط امبولانس به مقصد رسید و تحویل NICU داده شد ولی متاسفانه به گفته همکاران قل دیگر در اسانسور بیمارستان مبدا دچار ایست کامل قلبی تنفسی برای همیشه شده بود.

       کل ماجرا برای من یک موضوع عادی بود . یعنی جزئی از کار همیشگی و روزمره  ولی نکته جالب توجه من در این ماجرا واکنش یکی از همکارانم بود. پریسا از اول با هیجان مشغول فعالیت بود و حتی از دو نوزاد عکس گرفت . من فکر میکردم  به خاطر اینکه خودش دختری  یک ونیم ساله دارد با احساس مادرانه ای با این ماجرا روبرو شده. ولی وقتی که امبولانسها با خبر مرگ یکی از نوزادان یا به قول پریسا جوجه ها برگشتند. با اشک های پریسا مواجه شدم.  رفتم که به او دلداری بدهم و گفتم : چته دختر؟یعنی  هنوز به این جنبه کار لعنتیمان عادت نکردی؟ خوب این نوزاد با این کلی اسیفکی کشید .. مسلما اگر هم زنده می ماند اینده خوبی  نداشت. باید دعا کنیم  اون یکی قل زنده و سالم بماند. گفت: نه به خاطر این نوزاد گریه نمیکنم. یاد روزی افتادم که دخترمو کشتند.

       با این جمله برق از کله من پرید.( یعنی چه؟ کی دختر اینو کشته؟ مگه ممکنه؟ یعنی یه دختر دیگه داشته داشته که مرده؟ طفلی پریسا.......) گفتم: یعنی یه بچه دیگه هم داشتی؟ گفت : اره یه دختر دیگه هم داشتم. یعنی قرار بود که دخترم بشه. ولی کشتنش. ودوباره به گریه افتاد.

                                                                                                      ادامه دارد....

۰راستش میخواستم اینویه جا بنویسم ولی مثل اینکه اولش زیادی طولانی شد . در هر صورت می بخشید . کم کم اگه تجربم بشتر شد خاطراتمو مختصر مفید تر مینویسم)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:24  توسط ستاره | 

ما 13 را به در نکردیم. راستش نگذاشتیم اقوام هم 13 را به روش معمول به در کنند. چون انها هم امدند که 13 را در در حیاط خانه ما بدر کنند  به هر حال خارج از شهر جایی که به اندازه خانه ما درخت داشته باشد حد اقل پذیرای7 8 خانواده خواهد بود ولی رودست خوردند چون ما توی حیاط ننشستیم و ناهار هم زیر سقف خانه میل شد. اینبار ما هم هماهنگ با خواهرم همه رسم و رسومات را به دست فراموشی سپردیم .کلا ما که به همه رسوم پایبندیم حالا  این یکی را هم تخفیف گرفتیم بیشتر به این دلیل که ترافیک موقع برگشتن تمام انرژی کسب شده در 13 روز تعطیلی را همراه با نحسی 13 بدر میکند. میشه گفت ما خوانوادگی به ترافیک و شلوغی و ازدحام و تمام حالات مرتبط با انها حساسیت داریم و درنتیجه حتی به قیمت زیر پا گذاشتن رسوم از اینها اجتناب میکنیم  . البته بعد از ظهر هم یک مراسم راه پیمایی در جهت حفظ و ارتقا سلامتیمان داشتیم که امیدوارم در رفع نحسی امسالمان مفید فایده بوده باشد. و حاصل دسترنج من عکسی است که در پارک شکار نمودم. امیدوارم شما هم خوشتان بیاید.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:57  توسط ستاره | 
 فردا ۱۳ فروردین. یک روزه که از قدیم گفتن نحسه. به نظر من هم نحسه حداقل برای طبیعت که نحسه چون یه جورایی روز حمله به طبیعته. کلی اشغال میریزن . کلی اتش روشن میکنن. کلی مزاحمت برای کشاورزا ایجاد میکنن. فقط اگه رسم شه که روز ۱۳ مردم حیواناتم شکار کنند حمله تکمیل بود. تا اونجایی که من میدانم اجداد ما اشغال توی رودخانه نمی انداختند. درختها را هم نمیشکستند. تازه پلاستیک هم نداشتند  که به عنوان یادگاریشون برای همیشه جایی که رفتن باقی بگذارند.

   امسال رفته بودیم شمال منظره گردنه حیران و جنگلهای گیسوم نه تنها روحبخش نبود خیلی هم تهوع آور بود. ما که اصلا رغبت نکردیم تو جنگلایی که بیشتر شبیه آشغالدانی بودند. وسط نایلونا و پوشکای بچه وشیشه نوشابه خانواده ها از ماشین پیاده شیم...........

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:8  توسط ستاره | 
         من این مدتی که کار کردم متوجه یه موضوع جالب شدم. هر وقت پدر و مادری بچه اشان  مریض بود با گریه وزاری و نگرانی به بیمارستان می اوردنش واگر میگفتم اعزام بشه هیچوقت مخالفت نمیکردن و بدون هیچ سوال و تردیدی اماده اعزام فرزند دلبندشان به درورترین نقطه از اخر خط در هر ساعتی تز شبانه روز میشدند ولی در اکثر موارد وقتی که فرزندان پدر و مادر پیرشان را ما اوردند و لازم بود اعزام شود یا پول نداشتند یا کلی طول میکشید تا همه خواهر برادرها جمع بشن و جلسه بزارن وتصمیم بگیرن وگاهی هم در اخر جلسه به این نتیجه میرسیدند که طرف عمر خودشو کرده و ما دکترها عجب موجوداتی هستیم که به خاطر کسب درامد بیشتر میخواهیم پدر بزرگ یا مادربزرگ را جان بسرکنیم و طرف از بیمارستان همیشه متنفر بوده و وصیت کرده بگذارید در خانه خودم بمیرم ونهایتاهمگی برگه رضایت را امضا کرده و بیمار را به خانه میبردند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 3:34  توسط ستاره | 

       بعضی وقتها بعضی مریضها خیلی به نظر باهوش و تحصیلکرده و روشن فکر میان. و در چنین مواقعی احساس میکنم که من پزشکی هستم که وظیفه اموزش به بیماران و فرهنگسازی و از این جور کارهایی که در مجلات پزشکی نوشته را هم بر عهده دارم . پس در این بعضی وقتها با احساس و بسیار مهربان وبا لحنی دوستانه و دلسوزانه شروع میکنم به توضیح دادن: که بیماری شما یک سرماخوردگی ویروسی است به این دلایل و کاربرد انتی بیوتیک ها در موارد باکتریایی میباشد و کلی پتولوژی و فارماکولوژی واتیولوژی بیماری را با زبان شیرین و ساده فارسی برایش تو ضیح میدم. بعد از پایان نطقم بیمار که واقعا از کسب این همه اطلاعات و مواجه شدن با پزشک با سواد و پر حوصله ای مثل من بسیار خوشحال و سپاسگذار است با لحنی مودبانه و محترمانه میگوید:بسیار از اشنایی شما خوش حال گشته ام و شما نمونه یک پزشک علاقمند و.............. هستید تمام فرمایشا ت شما متین و درست ولی میشه خواهش کنم برای من لطف کنید یک  آمپول پنیسیلین ۱۲۰۰۰۰۰ و ۲۰ عدد کپسول اموکسی سیلین ۵۰۰ هم به نسخه اتان اضافه کنید.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:57  توسط ستاره | 

من  این مدتی که بیکار بودم رفتم کلی وبلاگ مختلف زیر رو کردم. اولش جالب بود ولی بعد دیدم همه اینایی که مینویسن یامیشه گفت اکثریت اونا شاکین. یعنی مدام از غم و غصه ها مینویسن ومن به عنوان یک آدم مبتدی نمیدانم که این جوری باید باشه یا همه جای دنیا همین جوریه یا اصلا شاید فلسفه نوشتن  وبلاگ اینه که تو یه دنیای بزرگ که همه سر گرم کارای خودشان هستندوجود یه گوش مجازی برای درد دل کردن لازم بوده.

 مثلا من خودم وقتی هوس کردم بنویسم اصلا نمی خواستم شکایات و گله مندیهامو بگم ولی یک دفعه دیدم منم همین جوری شدم. تازه هر چیزیم که به ذهنم میرسه که بعد ها بنویسم همش در همین مورداست که چرا این طوری شده؟ چرا مردم این طوری هستنند ؟ چرا باران میاد؟ چرا روزی که میخواستم برم پیاده روی طوفان شد.................  همش افکار غیر شاد ناراحت کننده مایوس کننده میاد سراغم.

البته  شاید بد جنسی به نظر بیاد که اولش که وبلاگ ها را میخواندم احساس میکردم که من چه قدر از این ادما با هر موقعیت اجتماعی که شاید هم از دور خیلی هیجان انگیز باشه خوشبخت ترم. چون به خیلی از چیزایی که اونا براش نگران هستند حتی فکر هم نمی کنم. و به وجود خیلی خوشبختی های کوچکی در خودم پی بردم که برای خیلی ادمای بزرگ شاید دست نیافتنی باشه. بعد با خودم گفتم پس من چرا ننویسم؟ چرا این همه خوش حالی را فریاد نزنم؟ولی بعد که نوشتم تازه دیدم موضوعات خوشحال کننده این قدر هم زیاد نیستند. تا حالا اینجوری خودم را زیر ذره بین نگاه نکرده بودم .اینکه گاهی  فکر می کنم چرا زندگی من مثل بقیه ادما هیجان انگیز نیست؟ چرا من اینقدر ادم پپه دست و پا چلفتتی کم رویی هستم؟ اینکه خوب درسته که ملت میگن ازادی میخوایم یا از زندگی نا راضی هستن ولی خوب من چرا این قدر راضیم؟ من که تازه تو همین مملکت هم از ازادی هام استفاده نمی کنم. تازه برم هر جایی دیگه هم یقینا هیچ غلطی نخواهم کرد. تازه به این نتیجه رسیدم که اصلا هم از بازوی خود ندارم بسی شکر که زور مردم ازاری ندارم. این کاملا جدی است . چرا من زور مردم ازاری ندارم؟ شاید اگه یک کم داشتم لذت می بردم که من ادم قدرت مندی هستم ولی بزرگوار تر از اینام که ازار بدم کسیو ولی حالا چه ارزشی داره ؟ البته بعضی وقتها  در دنیای مجازی قدری هم خبیث میشوم مثلا asl کاملا عوضی میدم . یه بار هم با اسم یکی دیگه comentگذاشتتم که باعث تکدر احوالات شد و کلی فوحش خوردم. البته اولش چون مبتدی بودم خبر نداشتم که قبل از من هم این ایده به فکر بقیه اراذل و اوباش رسیده و کار نو و هیجان انگیزی نیست هرچند که برای خودم اولش خالی ز هیجان نبود. تازه من می خواستم این ادم کسل کننده ای که در دنیای واقعی هستم را در دنیای مجازی برای خودم تکرار نکنم ولی خوب متاسفانه نمیشه. همینه که هست. خوب درسته خیلی ها می نویسند که جزو ادمهای روشن فکر باشند و فرهنگ عمومی را بالا ببرند و ادمهای با کلاسی هستند ولی من دلم می خواست بنویسم که شاید در این دنیای مجازی یک کم از ذات بی کلاس متحجر قرون وستایی و بدون تمدن خودم را ابراز کنم. که این هم میسر نیست . همین امرروز خواهر زاده فضولم که گویا تمام نوشته هایم را خوانده معترض بود که من ابروی مامانش را بردم و گفتم که به سنن بی احترامی میکنه.

پس با علم به این موضوع که ای را هم می خواند برای اینکه بعدا کوس رسوایی مرا همه جا نزند که خاله دست و پا چلفتی و...... است از حالا اعلام میکنم که خواهرزاده گرامی چه بسا ساده تر و گاگول تر از من نباشد و تازه خیلی هم فضول  محسوب میشود اگر ادرس من را به بقیه بدهد. هرچند که پسر نازنین خوش تیپ باهوش خواهر جانم چنین کاری نخواهد کرد.

خوب به هر حال نتیجه میگیریم که من از این نوشتن و خواندن وبلاگ دچار بحران هویت شدم.   من کی هستم؟ یا به عبارتی من جه چی هستم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:50  توسط ستاره | 
این یکی دیگه واقعا دردم گرفت. هیچکس هم نیست باهاش درد دل کنم رفتن مسافرت. الان به یه مهمونی دعوت شدم. منم گفتم نمیشه بیام انقد حالم بده که نمیتونم رانندگی کنم. تازه به همین دلیل امروز با مامان اینا مسافرت نرفتم. گفتن: اشکال نداره با آژانس بیا و. آخه حتما باید بیای گو شیتم بیاری . اینجا یه مهمون دیگه داریم که مریضه.................... یه دوستی نوشته بود که کارش مثل منه فقط باید بره کلانتری و دادسرا  ولی لا اقل فامیلاش که توقع ندارن هر جا میره دستبند و هفت تیرشم ببره.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:27  توسط ستاره | 

دیروز  صبح زنگ زدن گفتن درمانگاه دکتر نداره ومریضا معطلن و از این حرفا و ظاهرا دکتر از من غراضه تر هم  در دسترشون نبود بناچار منم کشال و کلاه کردم و با دست شکسته و اب دماغ اویزان( اخه سرما هم خوردم. به قول یزدی ها احمدک خوشگل بود. آبله هم در آورد)راه افتادم به سوی ویزیت بیماران. ولی وقتی رسیدم کمی هم خوش به حالم شد چون اولا که مریض مثل یه انسان فداکار ایثار گر از خود گذشته نگام میکردن و ضمننا یکیم امد وردستم نشست که نسخه هایی که من تقریر می فرمایم کتابت نماید.  اخر سرشم  گولم زدن گچ دستمو باز کردن.البته خودم تصمیم داشتم آخر هفته بازش کنم واقعا هم ازش کلافه شده بودم . و  با وجود اینکه هوز دردش ادامه داره زیاد تو گچ ماندن هم باعث  خشکی مفصل میشه پس تحریک شدم که از دستش خلاص شم .البته مریضا بد حال هم نبودن. حتی یکی امد گفت که معتاده و مسافره و می خواست من یه چیزی براش تجویز کنم که وقتی تو راهه و دیر بهش میرسه سرحالش بیاره...؟!

در هر صورت به خیر و خوبی گذشت. من روز بد تر از اینم زیاد داشتم. یه بار پنومونی کرده بودم. با تب بالا و سرفه های شدید چون پزشک جایگزین پیدا نکردم مجبور شدم برم بیمارستانیه کشیک 24 ساعتی کلی مریض بد حال ببینم. که خدا فقط رحم کرد به من و به مریضا.  حالا جالب اینجاست امروزم زنگ میزنن میگن بازم دکتر نداریم......... ولی اینبار دیگه اساسی احوالاتم به هم ریخته بودو حو صله فردین بازی دیگه نداشتم. گفتم نمیام . خلاص! این شغل ما هم درد سر شده. نه شب داریم نه روز. نه عید نه تعطیلی. نه مرخصی استعلاجی. کاش معلم ورزش میشدم......

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 14:46  توسط ستاره |