تبليغاتX
آخرخط

خوب باتوجه به اینکه خودم وقتی  مطلبی در یک  وبلاگ میبینم به این راحتیا فراموش نمیکنم . تصمیم گرفتم که برای علاقمندان به خانواده ماهی هایم . نتیجه درمان و ازدواج و خانه خردین و خانه ساختن این خانواده رابنویسم و همه را از اوضاع موجود با خبر کنم پس به ترتیب کسوت تمام تحولات  زندگی این قشر اسیب پذیر دوست داشتنی را مینویسم:

1-     ماهی قرمز گلی: عرض میکنم به خضور انور جناب عالی که حال ایشان خوب است و ملالی نیست جز دوری شما عزیزان.البته همینجوری که خوب نشد اول من به توصیه اقای ماهی فروش آموکسی سیلین دادم  که متاسفانه هیچ بهبودی حاصل نمیشد و علاوه بر این ابش هم مدام کدر میشد که مجبور میشدم عوض کنم. پس به این نتیجه رسیدم که مقاومت ایجاد شده و در نتیجه از 500 میلی گرم سفتریاکسون البته نه به صورت وریدی و عضلانی بلکه محلول در آب استفاده کردم  و چند روزی گلی جانم در آن شنا کرد  که الحمدلله بهبود یافت. حالا همه بگن این دکترای عمومی  بی سوادن و یه دفعه میرن سراغ آخرین خط درمان و باعث مقاومت نسبت به انتی بیوتیکها میشن و همش الکی سفتریاکسون میدن.خوب داروی خوبیه حد اقلش فایدش اینه که طرف وقتی میگه پنی سیلین  میخوام بعدش بهش میگی نه یه چیز قوی تر میدم بزنی تو رگ ! حال کنی!( البته تو رگ که خطرناکه یا با سرم وریدی تزریق میشه  یا عضلانی تزریق میشه) بعدش میره عضلانی میزنه و حسابی هم دردش میاد چون یکی از دردناک ترین آمپولهاست و احساس میکنه چون خیلی درد داشت پس خیلی خیلی خیلی قویه و عجب دکتر باسوادی. به به. از این به بعد مشتری میشه. حال در عوضش بیا خوبی کن و علمی رفتار کن و طبق دستور این کتابهای از فرنگ امده که یک مشت نامسلمان نوشتن و دلشان برای ملت که نسوخته نسخه بنویس . نتیجش اینه که بیشتر مریضا باید خوراکی درمان بگیرن که  به خصوص این پدر و مادر ها ی بیچاره حوصله ندارند بنده های خدا مثلا هر 8 ساعت  یه قاشق شربت تلخ و گاهی با طعم پرتقال بریزند توی حلق بچه و خیلی وقتها هم فراموش میکنند. و مریض خوب نمیشه که اصلا به این دلیل نیست و فقط علتش به درد نخوردن داروی خوراکی است. و تازه بچه اشان شربت نمیخوره و کلی گریه مینماید که البته  اون بچه ای که موقع آمپول زدن صدای جیغ و فریادش میاد بچه اونا نیست. تازشم امپول خوبه اصلا. اونم نه یکی 3 تا. این مطلب علمی را من  وقتی چند روز پیش در مانگاه رفته بودم از پدر یک بچه بیمار یاد گرفتم . که به دکتر گفت آقای دکتر پنی سیلین یادتان نرود و دکتر هم فرمود :چند تا  برایش بنویسم وپدر در پاخ گفت: 3تا تا خوب چرکها را بخشکاند. اصلا تا 3 نشه بازی نشه. خوب مثل اینکه از مطلب دور افتادیم . به هر  ماهی در صحت و سلامت کامل است.

2-     فرشته ماهی ها: خوب من امدم باز هم طبق دستور آقای ماهی فروش  برایشان اکسیژن گذاشتم که یکیشان ظرفیت نداشت و پهن شد روی زمین و توی کتاب نوشته بود که وقتی فرشته ماهی این مدلی بیافتد حتما خواهد مرد و البته پیش بینی درس در امد ومرد. ولی لین یکی سالم و سر حال است خوشبختانه و من هم روزانه خیلی غذا به این ماهی میدهمکه همه اش را میخورد و دلش قلنبه میشود. اقای ماهی فروش گفته بود روزی 4 تا دانه  از این غذا بده که من خیلی بیشتر میدم  و ماهی هم چشم دشمن کور روز به روز بزرگتر میشد که دیدم در ظرف قبلی نمی گنجد. البته که فرشته با گلی یک جا نیستند. چون فرشته عزیزم علاقه وافری به خوردن باله های ماهی های قرمز دارد. پس خلاصه رفتیم و یک خانه نو برای فرشته خریدیم و دیروز به خانه نو اسباب کشی کرد ولی امروز نوک دماغش و ته باله های کناریش قرمز شده کمی؟ و این کمی من را نگران کرده. ضمننا غذا هم نمیخورد. البته خوشبختانه کج نشده. به هر حال برای سلامتیش دعا کنید.ممنون.

3-     ماهی های جنگجوی سیامی یا به قول ماهی فروش ها فایتر یا به قول این سایتهای اینتر نتی (bettaچون این یکی را خیلی سرچ کردم و کلی عکسها خوشگل پیدا کردم و کلی در موردش مطالعات داشتم. خوب ماهای بتای من اول یکی بود  و اون یکیش نبود . این یکیه داشت با حباب لانه میساخت و به این نتیجه رسیدم که به قول آقای سعید در وبلاگ sabahlar یا  فرداها  احساس میک رد هوا یا به عبارت بهتر آب تنگش دو نفره شده و  اینا من هم به عنوان یک مادر خوب آستینها را بالا زدم و رفتم یه  عروس خانم خوشگل خریدم اوردم. در جلسه اول معارفه همه چیز به خوبی پیش میرفت که نفهمیدم داماد چی گفت که به ترج قبای عروس بر خورد و یکهو از دم داماد آویزان شد یک تکه از دم نازنینش را کند. من هم مراسم خواستگاری را بهم زد و کلی رای بخت بد پسرم گریه کردم.خوب یک کمی که حالم بهتر شد رفتم یک آکواریوم بزگتر اوردم و بتا ها را با فرشته در ان انداختم و  روز اول دیدم کمی از دم داماد کم شده پس فکر کردم شاید علت فرشته باشد و به دم بتا هم علاقه دارد . البته فرشته جان را هم موقع حمله به عروس غافلگیر کردم و بهتر دیدم که فرشته برگرده سر خانه  و زندگی قبلی خودش و بیشتر زندگی این دو تا جوان را به هم نریزد. ولی فردا دیدم باز کمی از دم داماد کنده شده پس  با یک دیوار شیشه ای خانه اشان را به دوقسمت کردم  تا از هم جدا شوند و باز هم بتای نر شروع کرد به لانه ساختن. و لانه های حبابی بزرگ تر میساخت و از پشت شیشه برای بتای ماده شاخ و شانه میکشید . ولی  چند بار که امتحان کردم و شیشه بینشان را برداشتم باز هم  دعوا بود و کتک کاری. تا اینکه چند روز پیش  دیدم شیشه جا به جا شده  و دو ماهی به خانه های هم رفت و آمد دارند. اینبار تصمیم گرفتم که بی خیال دم تکه تکه  ماهی نر شوم و کاری به کارشان نداشته باشم. چون در یک مطلب اینترنتی دیدم  بر خلاف کتاب خودم که نوشته بود اگر با هم دعوا کردند جدایشان کنم باید 4 تا 5 روز برای  به نتیجه رسیدن به این دو جوان فرصت داد و الان ظاهرا جنگ و دعوا تمام شده و لانه حبابی هم  سر جایش است ولی هنوز تخم گذاری نکرده اند. که اگر این مورد هم به خوبی و خوشی انجام شود باعث خوشحالی و مسرت من خواهد شد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:19  توسط ستاره | 
 یه شعر تازه بدستم رسیده  که تا حالا نخوانده بودمش و هیچ شعر دیگری هم از این شاعر نخواندم و اصلا این شعر اولین شعریع که ازش دیدم. حالا نمیدانم من خیلی از مرحله پرتم یا خیلی بی سوادم یا...... به هر حال خیلی خوشم آمد . خیلی حسش کردم. خوب به هر حال بهش افتخار میدم به عنوان اولین مطلب از یه آدم دیگه شعرشو بذارم تو وبلاگم.( دقت کنید که تا حالا شعر شعرای نامدار پارسی گوی دیگر را نگذاشته بودم)

خونۀ بهار(عمران صلاحی)
کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که, ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب، وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه، خونۀ باهار کدوم وره؟

تو شهرمون آخ بمیرم، چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون، زبالۀ سُپور شده
مسافر امیدمون، رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه،خونۀ باهار کدوم وره؟

کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو، مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم، خطو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت، از همه مون بلن تره
به ما که خسته ایم بگو، خونۀ باهار کدوم وره؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:23  توسط ستاره | 
   وقتی آوردنش اورژانس  اینترن اطفال بودم .فقط دلم میخواست لپشو بکشم. بچه ایده آل من بود حدود یک ساله وکچل  که خیلی هم تپل مپل و خوشگل بود .

  مادرش می گفت که باباش معتاده و مقداری حشیش تو خانه داشته که گم شده و احتمال میدن که نی نی خورده باشه. البته خیلی سر حال بود وعلامتی هم مبنی بر مسمومیت نداشت ولی به هر حال برای رد هر احتمالی تحت نظرش گرفتیم.و با توجه به بودار بودن قضیه یک گرافی تهیه شد که توش بسته های حشیش مشخص بود در چنین شرایطی کاملا مشخص بود که هیچ شیرخواری این همه حشیش بسته بندی شده نمیخوره. پس به نیروی انتظامی هم خبر داده شد.  در گرافی صبح بعد کهتهیه شد دیگه اثری از بسته ها نبود. خیلی ناراحت بودم . از نی نی تپل  بیگناه طفل معصوم بی دست وپا به عنوان یک محفظه برای حمل مواد آشغالشون استفاده کرده بودم. وقتی که نیروی انتظامی آمد مامان نی نی همه مارو زیر نظر گرفته بود به عنوان یه زن قاچاقچی ازش میترسیدیم یه جورایی پس کسی همینجوری پرستارا برای دادن جواب اونا رو به هم پاس دادن تا توپ افتاد زیر پای ستاره.خوب من هم نشستم کامل ودقیق برای اونا توضیح دادم که چه طوری بوده و  عکس معده خالی و پر نی نی را به اونا نشان دادم و با لبخندی پیروز مندانه  به ماما ن نی نی که  پشت شیشه وایساده بود نگاه میکردم. اخه چه طور یک مادر اجازه میده اینجوری بچشو مورد سوء استفاده قرار بدن؟ حالا این مامورا امده بودن که از حقوق نی نی دفاع کنن. یکی از مامورا پرسید خوب حال چند گرم حشیش بوده؟ من با تعجب گفتم: من نمیدونم. خودتان تخمین بزنید ببینید از اینجا تا اینجای عکس احتمالا حشیشه . مگه مقدار حشیشی که به نی نی دادن خیلی روی جرم اونا تاثیر داره؟ گفتند بله. خیلی مهمه. حالا به نظر شما کجاست؟ گفنم من  از کجا بدانم من فقط میدانم که توی معده نی نی نیست .

 خیلی ناراحت شدند که دیگه توی معده نی نی نیست. گفتند که باید حتما پیداش کنند.ظاهرا اون مقداری که تو عکس میدیدن و تخمین میزدن خیلی جرمش سنگین بوده؟ گفتم آره به هر حال یکی باید از این نی نی حمتیت کنه. اونا حق نداشتن باهاش اینجوری رفتار کنند . فرداش نی نی مرخص شد و در مقابل قیافه ناراحت و متعجب من با مامانش فرستادنش بره خونه. البته یه پرونده هم در دادگاه تشکیل داده بودن . ظاهرا قضیه حشیش گم شده خیلی جدی تر از این حرفا بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:3  توسط ستاره | 

     یک روز خانمی با چشمان گریان به خانه برمیگردد. دوستش از او علت گریه اش را میپرسد .در جواب میگوید : به خاطر این گریه میکنم چون دیگه جوان و خوشگل نیستم. آخه امروز پلیس منو جریمه کرد.

 خوب ایتجانب با شجاعت تمام ودر نهایت تاسف و تاثر اعلام میکنم من هم دیگر جوان و خوشگل نیستم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:8  توسط ستاره | 

رفته بودم به جای یکی از دوستام به یکی از مراکز بهداشتی روستایی. یکی از ماما ها یک خاطره جالب تعریف کرد که تصمصم گرفتم برای شما  بنویسم.

    می گفت : یکروز خانم بارداری به مرکز  برای انجام مراقبتهای دوران بارداری به مرکز می آید ولی همراهش هیچ پرونده و آزمایش و سونوگرافی  نبوده و البته با توجه به سن بارداری  خیلی دیر هم مراجعه کرده بود. ولی ادعا داشته اصلا هم دیر نیامده وهمه آزمایشات را هم انجام داده ولی جواب انها پیش شمسی است . وکلا هر سوالی که از او میپرسیدند میگفته باید از شمسی بپرسم . شمسی بهتر میداند. از شمسی بپرسید. .........و کلا همه پاسخها را به شمسی ارجاع میداده. تا بالاخره روانه اش میکنند تا برود و آزمایشهایش را از شمسی بگیرد و بیاورد.  قتی برمیگردد برگه آزمایشی را میدهد که مشخص بوده قبلا به اسم شمسی نامی بوده ولی با خودکار اسمش را خط زده و اسم خودش را نوشته است.  و میگفته مگر شما آزمایش      نمی خواهید . خوب این هم آزمایش حالا مگر ازمایش با آزمایش چه فرقی میکند . تازه این همه جوابهایش هم خوب است.

   خوب سرانجام  به دنبال پیگیری های مستمر ماماهای سخت کوش ان مرکز و کلی کارآگاه بازی متوجه میشوند که این خانم شمسی هووی این یکی خانم بوده و هر دو هم زمان باردار هستند وبه علت صرفه جوی در زمان یا هزینه یا هر علت دیگری مراجعه جهت انجام مراقبتها  را بین خودشان تقسیم کرده اند. خوب  یکی آزمایش بدهد دوتایی از آن استفاده کنند. مگر چه مشکلی پیش ما آمد. حتما باخودشان فکر کردندکه این ماماها هم عجب موجوداتی هستند که میخواهند برایشان خرج تراشی کنند. البته مردی که از عهده هزینه دو زن و چندین بچه بر می آِید مسلما پرداخت هزینه آزمایش برایش مشکل زا نیست. و اینجا بیشتر بحث صرفه جویی در زمان مطرح است . خوب حتما کارهای مهمتری داشتند. ولی سوالی که برای من مطرح شد این بود که موقع زایمان چه طوری قرار بوده یکی از انها این مسولیت خطیر را به جای هر دو آنها تقبل کند؟

ولی کلا فکر نمیکردم که هووها هم اینقدر با هم تفاهم داشته باشند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:55  توسط ستاره | 

خوب خیلی زود تصمیم گرفتم. درس میخوانم. حقیقتش اون کاری که میخواستم و تقریبا هیچ کار دیگه ای پیدا نکردم. البته به  کلی بیمارستان تقاضانامه دادم و همه هم با لبخند قول دادند وقتی جا خالی شد خبرم کنند. ولی فکر میکنم در اون شرایط هم همیشه آدمایی هستند که خبر کردنشان خیلی راحت تر از من باشه. چون بنده های خدا به اونا دسترسی دارند. ولی من تقریبا هیچ جا آدم آشنایی که بشه به عنوان پارتی بکار ببرم  و تاثیر گذار باشه پیدا نکردم. مطب هم اصلا عاقلانه نیست . حداقل قرار دادبستن با بیمه ها و گرفتن پروانه و ...... اینا اینقدر طول میکشه که شروع به کارم یخورده  به امتحانم نزدیک میشه به این معنی که من الان که از امتحان فاصله دارم بیکار میمانم بعد اونجایی که باید بشینم سر درسام باید کار کنم. البته فکر کنم عاقلانه تر هم  این باشه که از حالا سفت و سخت بچسبم به کتابام. البته اگه بتوانم. خیلی مسخره است که من با این سن و سال درس خواندن بلد نیستم . باور نمیکنید؟ به خدا راست میگم.بلد نیستمکنکور که میدادم مامانم  مینشست کنارم که حواسم پرت نشه. بعدشم در دوران تحصیل خدایی خودم هم نفهمیدم چه طور تمامش کردم. اصلا یه جور پرش افکار دارم . مثل بچه های هایپر اکتیو هر لحظه ذهنم یه یک سمت منحرف میشه. ضمننا زیاد هم یک جا نمیشینم معمولا. اگرم بشینم معنیش اینه که خوابم برده. خیلی احمقانست ولی حقیقت داره. ستاره    درس خواندن    بلد    نیست.  خوب یه بار هم خواستم از یک مشاور کمک بگیرم ولی  گفت مشکل من تبلیه که درمان نداره. باید بگم درد مارا نیست درمان.الغیاث. یعنی حافظ هم تنبل بوده؟!

 برای ادامه تحصیل یا کار یک روش دیگر هم هست . که حیف من دخترم و در خوانواده ما و با توجه به اینکه مامانم خیلی خوب بچه هاشو بچه ننه بار آورده و دوباره تاکید میکنم من هم یک دختر مجرد  هستم. اصلا نمیشه بهش فکر کرد. اونم رفتن به یه جای دیگست. فکر کنم  تنها جایی که دلم خواسته پسر باشم همین جاست برای یک پزشک هر جایی کار کنه خیلی بهتر از ایرانه. و این یک واقعیته. حتی وقتی آخر خط بودم یه بار چند تا مسافر از ترکیه گذرشان به بیمارستان ما افتاد میگفتند که دکترهای ما( من اصلا ادعایی به دکتر بودن ندارم . اصلا منو چه به این غلطا . اونا اینجور میگفتن. شاید نمیدونستن بعضیها تو ایران ناراحت میشن که به پزشکا بگن دکتر) رفتن ترکیه کار میکنند. تازه به من هم گفتند چرا نمیای اونجا اصلا باور نمیکردند که من حدود صدو هفتاد خمینی در ماه میگیرم . میگفتن اونجا حداقل ده بیست برابر میگیرند وتازه  خرج و مخارج  هم ارزان تره. به هر حال مجبوریم درس بخوانیم. ولی میترسم وقتی انشالله چشم شیطان کور متخصص شدم  و  برگشتم باز هم  وقتی تقاضای کار به بیمارستانها دادم تا برادرزاده  فلانی و پسر فلانی  و خواهر آقای دوستشون  دم دستشونه بازم به فکر جواب دادن به تقاضای کار من نباشن. خوب بیچاره ها سرشون خیلی شلوغه آخه.  ضمننا  اگر فکر میکنید چرا پزشک خانواده نمیشم دلیلش اینه که نمیخوام و نمیتونم ماهی 400 ساعت کار کنم. من که مشکلی با رفتن به روستاها و جاهای دور افتاده ندارم وگرنه نمیرفتم آخر خط. ولی خوب آقا از عهده ساعت کاری بالاش بر نمیام. تصورشم مشکله هر روز تا ساعت 4 بعد از ظهر کار کنی  و بینشم باید ماهی هفت هشت شب کشیک بدی یعنی بعضی روزها  اینجور در نظر بگیرید که صبح سر کار بری و فردا بعد از ظهر ساعت  4  کار تعطیل شه و فرداش هفت صبح باید سر کار رفت.یعنی 13 ساعت استراحت  که احتمالا همش خوابه.یعنی  زندگی خلاصه میشه به خوابیدن و کار کردن . تازه بعضی چجمعه ها هم کشیک میدی. یعنی در طول سی روز حداکثر سه روز اوقات فراغت ( شایدم فراقت. حالا این خوبه یه بار اسم سرنگ یادم رفته بود.دارم الزایمر میگیرم شاید یکی دو ساعت داشتم فکر میکردم اسم اون وسیلهای که پلاستیکیه باهاش امپول میزنن چیه؟).

 خوب دیگه درد دلم نمیاد . ممنون که گوش دادید. سبک شدم .

 

 

  پی نوشت: الان رفته بودم پای تلویزیون دیدم تو این ماهواره در مورد روز خلیج فارس حرف میزنن. خیلی لجم گرفت دلم میخواد بهشون بگم  اخه مردیکه فراری ترسو تو وطن پرستی اون وقت اون پاسداری که چشمشو دستشو پاشو برای وطنش داده وطن فروش؟ آخه مزخرف  گفتن هم حدی داره. خودم با چشمای خودم  بدن تیکه تیکشونو دیدم که هنوزم بعد از 18 سال دارن میرن رو مین که زمینای این مملکت امن شه. خودم با اینکه بچه  بودم یادمه زمان جنگ  همین شماها به خلیج فارس ما میگفتید خلیج همیشه عرب. و با اینکه بچه بودم چقدر حرسم میگرفت. من همین عراقیارو بخشیدم و هیچ کینه ای ازشان ندارم با اینکه 8  سال اول زندگیم به چشم دشمن به اونا نگاه کرده بودم  ولی اگر تاریخ ایران خوانده باشید بزرگترین گناه هر ایرانی خیانت بوده و هیچ ایرانی خیانتکاری هیچوقت بخشیده نمیشه.  و شما خیانتکارید چون در زمان جنگ  تو خانه دشمن با خیال راحت و امن و امان نشسته بودید. تازه یادمه همشم میخواستید تو دل ماهارو خالی کنید و حالمونو بگیرید. مگه فراموش میشه؟ کسی که رودر رو با ما جنگید اگرم کارش ناروا بود ولی مرد ومردانه وایساده بود روبرومون قابل بخشیدنه ولی کسی که پشت اون وایساده بود موذیانه منتظر شکست ما بود و میخواست له شدن ماهارو زیر دست دشمن ببینه و از خفت کشیدن ما خوشحال میشد را هیچوقت نمیبخشیم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:59  توسط ستاره | 

      امروز من یک آخر خط دیگر پیدا کردم ..تازه  شاید بشود به این ترتیب اسم اخر خط قبلی را گذاشت اول خط. آخر جایی که رفتم مرکز تروما بود  یعنی اخر خط همه بیمارای تصادفی . که خیلی وقتها خودم از اخر خط مریض برایش فرستاده بودم. البته قبلا هم زیاد اینجا بودم ولی گاهی وقتها وقتی از یک محیط دور میشوی بعد دوباره برمیگردی  شاید تو چند دقیقه چیزهایی ببینی که سالها ندیده  بودی. مثلا من خودم وقتی آخر خط بودم  همیشه وقتی مریض اعزام میکردم   امیدوار بودم که به جای بهتری میرود . امیدوار بودم که سلامت خواهد شد.همراه ها و خود بیمار هم از این که اقدامات  ما با سرعت انجام شده بود و امبولانس می امد و اعزام میشدند خوشحال بودند و البته گاهی هم عصبانی چون برای انسانی که دلهره و عجله داره زمان کند میگذرد و شاید در 2 دقیقه 5 6 نفر می پرسیدند خوب پس این امبولانس چی شد؟ انها هم با امید به این مسیر نگاه میکردند.

      ولی امروز که انجا ایستاده بودم و به اینکه بخواهم اینجا کار کنم فکر میکردم . احساس میکردم چه طور میشود بعضی وقتها به این  آدمهایی که با کلی امید به اینجا آمده ان  بگویم: متاسفم. کاری از دست ما بر نمی امد.و این اتفاقی است که شاید هر روز در این مکان رخ میدهد. چقدر خوشبختیم که شعرا کار ما را برای بیلناحساساتمان راحت کرده اند. مثلا در چنین شرایطی هیچ  جملهای از این بیت بهتر نمیتوتاند احساس مرا انتقال دهد:

 آسمان بار امانت نتوانست کشید                قرعه کار به نام من دیوانه زدند

     ولی این را فقط خودمان میتوانیم درک کنیم . و هیچ کس به جز کادر درمانی قادر به درک احساس ما نخواهد بود. دیروز خانمی رادیدم که شیرخوار 8 ماهه اش را از آزمایشگاه برمیگرداند و در حال غر زدن بود که این بیرحمها(یعنی همکاران ما در ازمایشگاه) یک عالمه خون از بچه اش گرفته اند.

     همه فکر میکنند که ما به مردن انسانها . به  بیماری همنوعانمان و به ناقص العضو شدن آها عادت میکنیم ولی   آنها کنار امدن را با عادت کردن اشتباه گرفته اند. ابتدا احساساتمان خراشیده میشود . ولی مرور زمان این خراشها را به پینه های سخت تبدیل میکند تا  مواجهه با هر گزشی به راحتی اسیب  ایجاد نکند. ولی گاهی غیر قابل تحمل میشود . نمیدانم اینجا قبلا نوشته بودم یا نه  شب عید وقتی فیلم اخراجیها را دیدم در صحنه مین گذاری کلی گریه کردم. اشک نریختم بلکه زار میزدم  با اه و ناله و شیون گریه میکردم. نه برای اینکه جلوه های ویزه فیلم را  جدی گرفته باشم نه.  فقط برای شهیدانی دلم گرفت که بدن تکه تکه اشان را وقتی آخر خط بودیم هر از چند گاهی به بیمارستان ما می اوردند ولی من انجا ستاره نبودم . بلکه پزشکی بودم که وظیفه ام درمان بود و در ان لحظات حتی خم به ابرو نمی آوردم و به جز سرم و آنزیوکت و اکسیژن و خون و ....... به هیچ چیز دیگری فکر نمیکردم . اصلا کوچکترین اثر ضعف در چهره من باعث بی اعتمادی همکاران و همراهان میشد.  پس سنگ میشدم. ولی با دیدن فیلم تمام دردها تازه شد بدون اینکه مسیولیتی داشته باشم . تا انجا که دلم میخواست گریه کردم.

      ولی با تمام این اوصاف  مرکز تروما را دوست دارم . از تلاش برای بیماران بدحال احساس رضایت شغلی بیشتری پیدا میکنم. حوصله مطب زدن و دیدن بیماران سرپایی و پیگیری بیماران مزمن را ندارم.  چون هرچقدر از دست دادن بمار دردناک است. ولی هیچ لذتی از این بالاتر نییست که با یک اقدام ساده  انسانی به زندگی برگردد. خوب باید فکر کنم. باید خیلی فکر کنم و خوبها و بدیهای مطب و بیمارستان را در ترازو بگذارم  تا انتخاب درستی داشته باشم. مخصوصا وقتی که پای ادامه تحصیل به عنوان یک هدف  اصلی به میان بیاید . باید بین سه گزینه 1-بیمارستان 2-  مطب و 3- هیچکدام بهترین را انتخاب کنم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:41  توسط ستاره | 
من کلا مریضهای پیر و بچه ها را دوست دارم . مخصوصا پیرمردای غرغرو. حالاتصور کنید مریض هم باشند دیگه حسابی بی تحمل تر تر میشوند. و دوست داشتنی تر. یک روز پیرمردی وارد بیمارستان شد ومن هم  ازش علت مراجعه را پرسیدم . کلی سرخ وسفید شد و گفت میبخشید دخترم البته شما جای دخترم هستید و پزشک هستید  و محرم هستید وشرمنده  وخیلی معذرت میخواهم........ گفتم: مشکلتان را بگویید برای من هر جور مشکلی که داشته باشید طبیعی است . و هر بیماری که داشته باشید برای من با سرماخوردگی ساده فرقی ندارد . پس راحت باشید . گفت: نه من مشکلی ندارم ولی شرمنده میبخشید  و کلی تعارفات مثل گلاب به رویتان و اینها دوباره تحویل داد من هم که  کمی کنجکاوی هم به حس طبابتم اضافه شده بود دوباره اصرارکردم پیر مرد دوباره همان جملات را تکرار میکرد ابراز شرمندگی وخجالت و اینکه من هم محرم هستم و .... عاقبت به او گفتم اگر راحت تر هستید یکی از همکاران پرستار اقا بیاید که با او مشکلتان را مطرح کنید و به من انتقال بدهد گفت نه احتیاجی نیست می بخشید که این را میگویم  دخترم الان در ماشینی در حیاط بیمارستان نشسته وگویا موقع زایمانش است حالا امدم ببینم که این بیمارستان گلاب به رویتان زایشگاه دارد؟  (بعد که مادر باردار را دیدم متوجه شدم در تمام  این مدت هر لحظه امکان تولد غریب الوقوع نوزاد در ماشین وجود داشت و پدربزرگ در حال معذرت خواهی و خجالت کشیدن بود). 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:49  توسط ستاره |