تبليغاتX
آخرخط
 پیرمرد سرما خورده بود . داروهایش را نوشتم و دفترچه اش را به او دادم. از من پرسید : شما دکتر ها هم سرما میخورید؟ وقتی به اوگفتم:من همین حالا سرما خوردگی دارم. طوری نگاهم میکرد که مطمئن شدم هیچ کدام از داروها را استفاده نخواهد کرذ...............

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:32  توسط ستاره | 

امروز متوجه شدم رنگ وبلگم ابیه. پس نتیجه گرفتم من ابی دوست دارم ولی تا حالا نمیدانستم...   تا

   قبل از وبلاگ نوشتن فکر میکردم آدمی هستم که سرش تو لاکه خودش است.هیچوقت در مسایل خصوصی مردم دخالت و پرس و جو نمیکردم . ولی الان از خواندن مسایل روزمره بقیه لذت میبرم. ر وبلاگی برای من یک رمان منحصر به فرد است. یعنی عملا یک ستاره فضول که مدام در زندگی دیگران سرک میکشد و نظر میدهد و حتی گاهی در مورد مسایل خصوصی دیگران  لج و لجبازی هم مسایل  میکند کشف کرده ام.

   قبلا هر جا میرفتم به عنوان یک ادم خیلی خوش اخلاق مطرح بودم ولی دیروز یکی از دوستان وبلاگ نویس به من گفت از عصبانی ترین ادمهایی هستم که دیده.

    قبلا هیچ اهمیتی برای نظر بقیه به خصوص در مورد خودم قایل نبودم. و هیچ لزومی نداشت در مورد نظرم با جمعی که در ان قرار داشتم صحبت کنم. خوب نهایتا موافق بودندیا مخالف. ولی الان از بازدید شدن وبلگم لذت میبرم. و همچنین از خواندن نظرات.

   یعنی  اینترنت به من این فرصت را داد که خود مجازیم را بشناسم.  پس در گذشته این همه ادم امده و رفته بدون اینکه این جنبه از وجودش را کشف کند؟

 

؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:59  توسط ستاره | 

   من فکر میکنم رنگ آبی خیلی به من میاد.یعنی نمیشه گفت این واقعیت دارد یا نه. این یک احساس مخصوص به خودم است. و فکر میکنم از بچگی با من بوده. هر چند وقتی فکر میکنم ابی رنگ مورد علاقه ام نیست.

وقتی 5 یا 6 ساله بودم  مامانم می خواست  با باقیمانده پارچه ابی نفتی که داده بود برای دوختن لحاف تمرین خیاطی کند.   و یک دامن به اندازه کوچک ترین عضو خانواده یعنی ستاره دوخته شد که نوار قرمزی هم در حاشیه اش داشت. الان وقتی ان لحاف را میبینم به عمق فاجعه پی می برم.

 خوب ستاره کوچولو هم عاشق این دامن جدید شد. البته مامان هم  عقیده دارد که نباید با بچه لج بازی کرد و یا سلیقه اش را مسخره کرد و ستاره که ازادی کامل سلیقه داشت  این لباس را که به نظرش خیلی شیک بود مدام در خارج از منزل و بازار و مهمانی و پارک و……. میپوشید. وخدا می داند که با ان دامن چقدر روی اعصاب خواهر و برادرم راه رفتم . چقدر حرص می خوردند و شاید به همین علت بود که دامن مورد علاقه به شیوه بسیار اسرار امیزی گم شد.

      ستاره کمی بزرگ تر شد شاید حدود 12 یا 13 سال  فکر میکرد اگر یک مانتو ابی  از جنس ساتن با یک شلوار سفید بپوشد خیلی خوش تیپ میشود. البته  مامان خوشبختانه با این یکی موافق نبود و این  ماجرا در حد توهم باقی ماند. . یعنی ستاره در رویا هایش تصمیم گرفت که وقتی بزرگ شد و دکتر شدو یک خانم مستقل شد حتما همچین لباسی بپوشد. یعنی یک مانتو ابی پر رنگ برقی برقی  با شلوار سفید. ولی خوب به روسریش فکر نمیکرد.

    این گذشت و ستاره بزرگ شد. به خیلی از ارزوهای دوران کودکیش رسید شاید خیلی ها را فراموش کرد. ولی هنوز هم احساس میکرد رنگ ابی یک تفاوتی با سایر رنگها دارد. مثلا اگر در ایینه ای که اطرافش کاشی های ابی دارد صورتش را میشست فکر می کرد  با انعکاس نور ابی در صورتش خیلی زیبا به نظر میرسد. ولی تعداد لباسهای ابی ستاره هم با کمرنگ شدن رویاهای  کودکی کمتر شده بود. یعنی شاید اگر هم لباس ابی داشت خودش انتخاب نکرده بود.  و هدیه گرفته بود.

   یک شب دکتر ستاره  در اخر خط مشغول  ویزیت بیماران بود که ناگهان خانمی با مانتو ساتن آبی و شلوار سفید و مقنعه ابی در جلو چشمانش ظاهر شد.خوب ستاره ناگهان  یاد خاطرات کودکیش افتاد و فکر کرد که شاید از خستگی دچار توهم شده و شاید هم استعداد ابتلا به اسکیزوفرنی را داشته و به هر حال بیماری باید از یک جایی شروع میشده و خستگی ناشی از شب نخوابی باعث شعله ور شدن بیماری  شده است و چقدر این ماجرا تکان دهنده بود . یعنی ستاره باید همه چیزهایی را که بدست اورده بود را از دست می داد.بعد خیلی سریع به خودش گفت: نه. تو ادم با هوشی هستی اصلا به این موضوع فکر نکن. میتوانی با توهمت  کنار بیایی و ان را از دیگران مخفی کنی. و سرش را پایین انداخت و مشغول نوشتن نسخه بیمارش شد.

    بعد از رفتن بیمار اقایی  داخل اتاق امد و گفت مریضش بیرون ایستاده و لازم است قبل از ورود او نکاتی را به ستاره بگوید.. بیمار خواهرش بود که 25 سال داشت و سال گذشته شوهرش را به جرم قتل اعدام کرده بودند و از ان زمان تعادل روحیش را از دست داده بودو تحت درمان  بود و یکی دوبار هم سابقه بستری داشت. از چند روز پیش هم بیماریش شدت یافته بود و میخواستند مجددا او را برای بستری شدن به بیمارستان ببرند که مقاومت میکرد و امده بودند که ستاره داروهای ارامبخش تجویز کند که راحت تر بتوانند انتقالش دهند. در آخر هم گویا متوجه نگاههای عجیب ستاره به خواهرش شده بود چون اضافه کرد که بیمار لباسهایش را هم خودش میدوزد.

   خوب  ستاره مریض را دید.  دختر میگفت که نمی خواهد  به ان بیمارستان قبلی برود چون دکترش خوب نیست. و ستاره گفت که انجا که فقط یک دکتر ندارد و میتواند از بین بقیه دکتر ها یکی را خودش انتخاب کند . و دختر هم یک نامه از ستاره می خواست که توصیه کند این بیمار را در سرویس  اقای دکتری که شوک میدهد بستری نکنید . خوب ستاره هم گفت که نامه تاثیری ندارد و الان ستاره یک جراحی بسیار مهم دارد! و وقت ندارد ولی قول میدهد تا قبل از رسیدن به شهر مرکزی و بیمارستان تخصصی کارش تمام شود و به ان بیمارستان زنگ زده و دستور دهد که او را کجا بستری کنند!. بعد هم دارویی برای ارام شدن دختر تجویز کرد. و همراهان هم بسیارخوشحال و سپاسگذار از اینکه مشکلی که مدتی بود با ان دست و پنجه نرم میکردند طی 10 دقیقه توسط ستاره حل شده بود بیمارستان را ترک کردند.

   ولی بعد از ان ماجرا هنوز هم ستاره گاهی به رویاهای گم شده کودکیش فکر میکند. ولی هیچکدام را به خاطر نمی اورد. انگار که از همان اول همینطور بوده و همینطوری فکر میکرده.و اصلا تغییری نکرده است.

 

پ.ن:  خانم لنگ دراز چند وقت پیش مطلبی نوشته بود در مورد اینکه همیشه در خواب  خانه ای که میبیند خانه دوران نوجوانیش است. و این نکته برای من و خیلی ها که مثل او خانه دوران نوجوانیمان را فقط در خواب به عنوان خانه میبینیم جالب بود. خوب قلم زیبایی دارد این لنگ دراز خانم که واقعا  به نظر من اینکه فردی با این همه استعداد ادبی و توانایی در در رشته معماری تحصیل کرده باشد ظلم بزرگی است خوب نوشته هایش را دوست دارم اما طرح هایش ندیده ام که ببینم به اندازه این نوشته ها به دلم می نشیند یا نه. خوب خداوند به قلم سوگند خورده و من فکر میکنم که منظور از قلم خودکار و خود نویس و مداد نیست بلکه قلم همین توانیی است در نوشتن که نعمتی است بزرگ و ایشان از ان بهرمندند.  به هر حال  چیزی که میخواستم بگویم این بودکه دیشب داشتم خواب میدیدم و در خوابم به خانه می رفتم و البته به خانه جدیدمان. بین راه یاد لنگ دراز افتادم و با خودم گفتم چه جالب این بار به این یکی خانه میروم که سر کوچه یکدفعه کوچه تبدیل به همان کوچه قبلی شد و البته ر کاری کردم نتوانستم به خانه واردشوم. یعنی فقط  داخل حیاط شده بودم والبته خانه را هم با تغییراتی کهکررده و پر از کفش و دمپایی ساکننان جدیدش بود. در خواب خیلی ناراحت شده بودم که دیگر وقتی خواب میبینم خانه ای نخواهم داشت.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:33  توسط ستاره | 
    امروز یاد یکی از اهالی اخر خط افتادم. راستش اول که رفتم خیلی برام باور نکردنی بود که مردم میگفتن  فلانیو میشناسی تا دیروز به نان شب هم محتاج بود حالا طی یک سال ببین به کجا رسیده.  یعنی فکر میکردم شاید غلو میکنن. یا از سر حسودیه. ولی خوب ۲ سال ماندن در انجا باعث شد که به چشم خودم همچین ادمایی ببینم. و حقیقتا خیلی دوست داشتم رمز پولدار شدن سریع ایناروبفهمم. البته نشد. خوب  اگر میشد من الان یک ستاره خیلی پولدار بودم.  خوب قهرمان داستان ما هم یه همچین ادمی بود. یعنی یک روز امد بیمارستان چون با موتور گازی با یک نفر تصادف کرده بود. اولش خیلی خوشحال بود چون رضایت طرف را گرفت بود و  اخه  اخر خط شهر کوچکی بود و همه از وضعیت هم مطلع خوب اون بنده خدا هم وجدانش قبول نمی کرد از ادمی با وضعیت مالی خیلی پایین و کلی گرفتاری بخواد شکایت کنه .  تا اینجا ی ماجرا خوب پیش میرفت ولی اقای موتور سوار از ناحیه دست احساس درد می کرد و یه عکس انداختیم و مشخص شد که شکسته . ناگهان همه چیز برعکس شد. حالا این میخواست بره از طرف شکایت کنه و دیه بگیره. خیلی جالب بود. ولی پرستارایی که بومی بودن می گفتن زیاد عجیب نیست و این یارو از سر فقر و ناچاری همچین واکنشی نشان میده و البته باهاش کلی صحبت کردن که ازخیر شکایت کردن بگذره و شکایتش اصلا به جایی نمیرسه. که ظاهر راضی شد ولی بعدا مطلع شدیم که اقدام کرده بود. هر چند بی نتیجه.

     یک سال از این ماجرا میگذشت که همین اقاهه اینبار با کلی اعتماد به نفس و  غرور  وافاده  به بیمارستان امد.من باهمون دید قبلی خیلی دلم میسوخت و یه جورایی دلم میخواست کمکش کنم و که یکی از پرستارا گفت میخوای ماشینشو ببینی؟ با خودم گفتم این بد بخت حتما موتورشو فروخته و باکلی غرض و  بدهی یه ماشین غراضه خریده این ملت هم چشم ندارند ببیند. که دیدم نه بابا یه تویوتا کمری سفید دم در پارک شده. تازه ماجرای خریدنش خیلی جالب بود.

    تصور کنید که طرف یه روز پا میشه میره تهران و داشته از در نمایشگاه اتومبیل رد میشده که چشمش ماشینو میگیره. میره قیمت کنه. صاحب نمایشگاه با بد اخلاقی جوابشو میده و میگه مزاحم نشه چون به قیافش نمیخوره که همچین ماشینی بخره. این اقا هم حسابی جو گیر میشه و قیمتو می پرسه . خوب اونم فکر میکنم قیمتو ده میلیونی بالای قیمت حقیقیش میگه . اقای تازه پولدار شده ما هم به خاطر اینکه طرفو ضایع کنه همونجا نقدی ماشینو میخره....... به همین راحتی. خوب فروشنده خیلی باهوش و کلاهبردار بوده. و خداییش این ادم هم خیلی زیادی هالو.

به هر حال ما که بخیل نیستیم . خدا کنه همه مردم دقیقه ای پولدار و پولدار تر بشن.  تا کور شود هر انکه نتواند دید. ولی   تو اون شهر به اون کوچیکی که همه حتی از نحوه اب خوردن هم خبر داشتن. این یه معمای پیچیده بود. که حد اقل تا وقتی من اونجا بودم حل نشد.  ب ه هر حال هر کس حلش کنه . یه جایزه خوب پیش من داره.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:43  توسط ستاره | 

      خوب ماجرا از ان جا شروع شد که یک ساعت  پیش  این ستاره احمق وقتی به خانه رسید تصمیم گرفت که با مادرش درد دل کند و عبارتی یک بحث منطقی داشته باشد. یک هفته پیش یکی از استادان ستاره به او گفته بود که میتواند پذیرش یکی از دانشگاههای انگلیس را برای او بگیرد. خوب امروز هم این ستاره کلی فکر کرد به این که عمرش همینجوری در حال سپری شدن است و هنوز هیچ غلطی نکرده و  نه اکتشافی نه جایزه نوبلی نه حتی بچه ای ( مگه چیه همین حالا هم اگه میشد میرفتم یه بچه از پرورشگاه برمیداشتم. اینجور نگام نکنید خوب این یه احساس عملی که نیست خودم بهتر از هرکس میدانم)  بعدش به این موضوع فکر میکرد که اگر امسال هم  رزیدنتی قبول نشد؟ اصلا اگر هم قبول شد؟ یعنی مدرکی که هیچ

جای دنیا قبولش ندارند و خودش مثل یک لنگر بزرگ و سنگین ادم را به این کشور میچسباند چه ارزشی دارد. حالا اگر انسان توانایی رفتن داشته باشد و به دلخواه بماند خیلی احساس متفاوتی است تا اینکه فکر کنی هیچ جای دیگر در این دنیای بزرگ جای تو نیست.

     ستاره قصه ما  وقتی به خانه رسید با علم به اینکه مامان چقدر وابسته به بچه هایش است و هر چیزی را به قیمت دور نشدن انها تحمل می کند. واصلا یکی از دلایل کم رویی و بی دست و پایی ستاره همین قدرت و مدیریت مامان است و همیشه ما ها را حتی بابا را زیر سایه خودش قرار داده. دل به دریا زد  وپرسید خوب اگر من امسال هم قبول نشدم چه؟ مامان هم در جواب فرمودند: امکان ندارد که اگر درس بخوانی قبول نشوی.

       بعد از کلی کلنجار رفتن مامان به این نتیجه گرفت که ستاره اگه قبول نشه باید همین جا مطب بزنه.

ستاره هم احتمال ادامه تحصیل در دیار فرنگ را مطرح کرد و با این حرف انگار که.......

به هر حال دعوا شروع شد و مامن گفت که ما اصلا پول نداریم که تو رت به خارج بفرستیم و ستاره گفت که خودم پزشک خانواده شده پس انداز میکنم. مامان می گفت اصلااااااااااا . امکان نداره یک دختر تنها را بفرستد و دخترانی را که تنهایی برای ادامه تحصیل میروند به القابی مفتخر نمودند  که جای گفتن ندارد.

به هر حال این  ماجرا به تلفن زدن مامان به خواهر ستاره و........ کلی گله و شکایت و قهر مامان از منزل که البته یه ربع بیشتر طول نکشید و انتساب صفاتی مثل بی عاطفگی و قدر نشناسی واینکه دکتر شدن باعث شده پدر و مادر فراموش شوند و اینها به ستاره  قصه ما شد.

      ظاهرا ستاره قصه ما فعلا محکوم به زندگی در همین جاست و مجبور است که رزیدنت شود. یا ماندن در کسوت یک پزشک عمومی در یک مطب کوچک غراضه با روزی  2 تا 3 تا مریض سهم ستاره از زندگی خواهد بود. یا مبارزه برای رسیدن به کجا؟ خودم هم دقیق نمیدانم.

      به هر حال کلی احساس حماقت و بی عرضگی و بی دست و پایی و به قول بعضی ها پوچیدگی در ستاره در حال فوران کردن است. اینکه من بقیه عمر هم همین موجود  دست و پا چلفتی باقی خواهم ماند که  اجازه گرفتن هیچ تصمیمی خارج از اراده سایرین برایم مقدور نیست. اینکه برای پر کردن وقت مبارک و طبق نظر مامان  توسط یک درمانگاه خصوصی به بیگاری گرفته شده ام( خوب در امد معادل 25% در امد نقدر از مریضهایی که میبینم یعنی برگه های بیمه هم مال خودشان است و اینکه این حقوق مثل کارگران روز مزد پس از پایان هر شیفت کاری داده میشود و لازم به ذکر است که حدود 5 تا 12 هزار تومان محدوده دریافتی بود چیزی جز بیگاری هم می تواند باشد؟) اینکه من خسته شده ام؟ اینکه هر کس به  من میرسد کلی پزشک عمومی بودن را به استهزا میگیرد؟ اینکه  پزشک عمومی بودن با ان تصوراتی که از من به خودم در بچگی القا کرده اند هم خوانی ندارد.و اینکه من و مامان الان با هم قهریم  و کلی اینکه های دیگر ثابت کننده این موضوع است که ستاره موجود احمقی است. موجودی که حتی راه حلی برای مشکلات خودش ندارد.  وچه خوش خیال بود دختر 18 ساله ای که معتاد به ترامادول بود بیسواد بود و پدر نداشت و مادرش سالها پیش با ناپدری فعلیش فرار کرده بود و امروز به درمانگاه امده بود با ستاره درد دل میکرد  و به نصایحش گوش میداد. و این ستاره عجب هنر پیشه ماهر و عجب موجود حیله گریست که که ژست ادمهای عاقل گرفته بود و بسیار متفکرانه دخترک را راهنمایی میکرد  و برای مشکلاتش راه حل ارایه می داد.  لعنت بر این ستاره .لعنت بر این ستاره که از کاروان زندگی خودش جامانده و کاروانسالار دیگران میشود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:13  توسط ستاره | 

    ما این پنج شنبه جمعه رفتیم قم . هدف اصلی این بود که بابا دختر خاله اش را ببیند. این دختر خاله حدود 85 سالی سن دارد و از وقتی که من یادم هست  شکل و قیافه اش هیچ تغییری نکرده. خوب بابای من حدود 12 سالی بود که دختر خاله اش را که البته خاله صدایش میکند ندیده بود. و این خاله هم حسابی ا ز این موضوع گله مند بود. تا این پنج شنبه که دیدار میسر گشت. و بابا جان هم که گویا این 12 سال حسابی فراموش کرده بود که قم کجاست.نه گذاشت و نه برداشت و حسابی جو گیر شده و در مقابل چشمان بهت زده نوه های خاله  ایشان را بوسیدند . و انها هم بسیار هیجان زده شدند. ولی خوشبختانه مساله به خیر و خوشی تمام شد. 

      خوب به هر حال قم هم به همان قمی نمانده. یعنی از وقتی من بچه بودم که خیلی تغییر کرده. مثلا 10 یا 20 سال پیش خانم مانتو به تن حتی مسافر هم دیده نمیشد. یا مردان استین کوتاه. در حالی که این چند سال اخیر ما هر بار شاهد تحولات زیادی از قبیل اقایان با پیراهن استین کوتاه در حرم و حتی یک خانومی هم  سه تار به دست به زیارت امده بود.   خوب فکر نکنید من خیلی ندید بدیدم ها!ولی تاثیری که مردم عبوس انجا در ذهن ما گذاشته اند جوری است که برادرم از یک هفته مانده به رفتن به قم ریشش را نمیزند و حتی با وجود ازادی های جدید جرات پوشیدن پیراهن استین کوتاه ندارد و اینجانب با تمام نفرتی که از رنگ مشکی دارم  در یک روز اقامت در این شهر سر تا پا ملبس به لباس سیاه و چادر ومقنعه میشوم  .

     پس تحولات چشم گیر بوده.وقتی فکر میکنم میبینم من خیلی از قافله عقب افتاده ام . من همان ستاره عهد  عتیقم . من هنوز هم  همینجوری لباس میپوشم که مادرم و مادر بزرگم و شاید مادر مادر مادر مادر بزرگم هم اگر ببیند به نظرشان خیلی جلف نباشد. یعنی با این تحولاتی که در فضای انجا دیدم من اگر میخواستم همگام پیش بروم باید الان با مایو بیرون میرفتم . کم چیزی نیست اخه. زن مانتویی در قم؟؟؟؟؟؟؟؟ ان هم همان قمی که ستاره 7 یا 8 ساله اگر بلد نبود چادررا خوب سرش کند قدم به قدم مورد تذکر و خشم و غضب مردمش قرار میگرفت.

همیشه هم برایم این سوال مطرح بود که چرا خادمان امام رضا اینقدر خوش اخلاقند  و بداخلاقها را به قم تبعید کرده اند.

 پس نتیجه میگیریم ستاره خیلی عقب مانده . ستاره در گذشته اجدادش مومیایی شده. اصلا ستاره به این دلیل لباس مشکی  و روسری مشکی نمیپوشد چون مامان ستاره دوست ندارد.اصلا چرا همه مانتو های  ستاره از 15 سال پیش تا حالا یک مدلی است؟  بیچاره ستاره.دنیا کلی در حال تغییر و تحول است ولی تو بدخت  سر جای خودت ایستاده ای.  من چرا اینقدر یکنواختم؟ مصیبت اینجاست که هر چه هم فکر میکنم حوصله تغییر کردن ندارم. خوب من تنبلم . و در همه امور زندگی ساده ترین روش و بی دردسر ترین راه را انتخاب کردم. به هر حال ذهنم خالی شده. 

     

 

 

پ.ن : سوال یعنی هدف از افرینش این دنیای به این بزرگی که محاسبه زمان و طول و عرض و سرعت  وهمه چیزش  برای ما ذره های کوچولو دور از ذهن است ماهستیم؟ خوب یکم زیادی برای ماها کل و گشاد نیست؟ مثلا 3 میلیارد سال دیگه قرا است یک کهکشان بیاید وبا کهکشان ما تصادف کند خوب  یعنی کی؟ من که نمیفهمم .

 

 

پ.ن: مثل اینکه نتیجه نوشتن این پست اعتراف به خالی بودن ذهن و نفهمیدن و نادانی  و اینا بود.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:19  توسط ستاره | 

من یه ذره آدم هستم روی یک کره کوچک توی یک منظومه که در یک کهکشان بزرگ قرار گرفته که  این کهکشان یک ذره  کوچک از یک فضای بزرگتراست.من یه ذره روی این کره عمر می کنم که عمر خودش و فضای اطرافش خیلی خیلی بیشتر است . روی این کره تا حالا میلیاردها  ذره مثل من امده اند و یه ذره عمر کرده اند و بعد محو شدند . بعضی از این ذرات از خودشان اثری (یا میشود گفت یک لکه) به جا میگذارند که کم کم ان هم محو میشود. البته بسته به نوع اثر نیمه عمر محو شدن هم متفاوت است. مثلا اگر یک ساختمان باشد تا وقتی سرپا است. وقتی  یک کتاب باشد تا وقتی خوانده میشود . وقتی یک عقیده باشد تا وقتی ذرات دیگر به ان می اندیشند ........

من یه ذره ادم هستمم که یه ذره دیگر مانده که  از روی این توپ بزرگ محو  شوم. تو این یک کم زمان باقی مانده چه کار باید بکنم؟ تصمیم درست گرفتن یک مساله است. عمل کردن به این تصمیم یک مساله. حالا روی این توب 6 میلیارد ذره دیگر هم هستند که در حال تصمیم گرفتنند و تصمیمات این ذرات به اندازه خیلی زیاد یا کم روی نتیجه کار من اثر میگذارد.زیاد مثل تصمیم ان ذره ادمی که ریس جمهور امریکاست . کم مثل تصمیم ان ذره ادمی که الان  در سومالی در حال ابیاری مزرعه اش است.

ما ها دوست داریم از خودمان  لکه جا بگذاریم حتی  در حد کندن پوست یک درخت. شاید به این دلیل است اینقدر بچه هامان را دوست داریم.

 من یه ذره ادمم که هیچ لکه ای ندارم. من اگر  نیمه عمرم تمام بشود  کاملا محو خواهم شد. انگار که نه امدم و نه رفتم .خوب فکر کنم باید یه تصمیم بگیرم برای نوع لکه ای میخواهم بر جا بگذارم . زمان که یک ذره مانده. اصلا شاید همین بی لکه ای را عشق است........

 

پ.ن: این اولین چیزیه که از این قانون به ذهنم رسید. شاید بعدها  تکمیلش کنم بعدش یه فیلسوف بزرگ میشم و قانون ذره ها میشه لکه من؟( فیلسوف بزرگ؟ یه ذره کوچک چقدر باید رشد کنه که بهش بگیم بزرگ؟)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:55  توسط ستاره |