![]() |
![]() |
|
|
باز هم با عصبا نیت مودم را به برق وصل کردم و منفجر شد. این بار بعد از یک روز خیلی بد که از بیمارستان برگشتم وتمام فکرم این بود که هر چه سریعتر اعتراضم را به این مهندسین محترم عمران اعلام کنم .این اتفاق افتاد.
واقعا ناراحت کننده بود . دیدن جنازه دو کارگر با لباسهای کهنه و خاکی که زیر آوار ساختمانن در حال ساختشان ماننده بودند. یکی از انها شاید ۲۰ سال هم نداشت. همه فکر میکنند که فقط ما به عنوان پزشک با جان ادمها سر وکار داریم . ولی این مورد حتی زنده به دست ما رسید. و هیچکاری غیر از پو شاندن کاور مشکی به تنشان و فرستادن به سرد خنه از دست ما بر نمی امد. کلا روز بدی بود. یک مورد هم تصادفی داشتیم که فوت کرد. ولی هیچ همراهی نداشت. فردای ان روز دوباره کشیک بودم. دو تا بچه به بیمارستان امدند که پدرشان را پیدا کنند. دختر بزرگ خانواده ۱۴ ساله بود و با برادر کوچکش امده بود. هیچ بزرگتری همراهشان نبود. به این فکر میکردم که کی می تواند همچین خبری را به این دو کودک بدهد. و تکلیف این دختر و سه برادر کوچکش در این دنیا چه میشود. میگفت که با هیچ فمیلی رابطه ندارند و مادرشان هم انها را ترک کرده. راستش را به خواهید به مرگ عادت کرده ام چون در نهایت همه میمیریم وهیچ نکته ناراحت کننده ای نیست. ولی این یکی قابل تحمل نبود. بریدم. خورد شدم . یا هر کلمه ای که میشود به ان گفت. با این که همیشه سعی میکنم ظاهرم را حفظ کنم. اینبار نشستم و کلی گریه کردم. چون سر راهم به پاویون دخترک نشسته بود و نمیخواستم اشکهایم را ببیند ولی همکارانم دیدند. عقیده دارم یک پزشک چون رهبر گروه استت همیشه باید محکم و قابل اعتماد باشد. و این اصل به خصوص در مورد همکاران آقا که با فرهنگ ایرانی معمولا به سختی دوست دارند از یک خانم حرف شنوی داشته باشند. صادق است ولی ان روز تمام اصولم را زیر پا گذاشتم. و روبروی همه انها نشستم و با صدای بلند گریه کردم.............
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 7:11 توسط ستاره |
|
|
جمعه بیمارستان بودم. یه خانم تصادفی با احتمال ضربه مغزی اعزام کردن بیمارستان ما. صورتش قابل شناسایی نبود. و دست کم از کردن به بالا ۴جا شکستگی داشت . هوشیاریشم که مختل بود و قرار شد که بفرستنش icu. همراهش یه اقاهه بود روسرش وایساده بود و نگاش میکرد. وقتی منو دید بهم گفت: الحمد لله که به خیر گذشته........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:57 توسط ستاره |
|
|
فکر میکنم ستاره الزایمر داره. به همین دلیلم هست که اینقدر دیر آپ کزد.چهار شنبه هفته پیش مودم را به برق متصل کرد ودر نتیجه سوخت. البته بو نداد. دود هم نداشت. فقط صدا داد.. دیروز ستاره بالاخره فررصت کرد بره یه مودم جدید نصب کنه. به اقاهه هم گفت که یه مودم خیلی ارزان بده. چون ستاره اینا خانوادگی تو کار زدن مودم به برق فعالیت دارن. ولی طرف باورش نشد. و یه مودم انداخت رو کامیوتر و ستاره هم برگشت. دیشب هرچی سعی کرد دید خیلی ظاهرا مودم جدید هم خیلی اشکال داره. حسابی کلافه بود. زنگ زد و قرار گذاشت امروز ساعت ۴ بره ببینه مودم جدید چه مرگشه. ولی تصمیم گرفت قبل از رفتن دوباره مودمو امتحان کنه. که البته مجدادا مودم جدید به برق وصل شد و اینبار همراه با دود و بو سوخت. وقتی ساعت ۴ رفت یه مودم جدید بخره اقاهه اصلا باورش نمیشد. ولی خوب آدما آلزایمر میگیرن دیگه.اینم مودم جدیدمه. ببینیم چقدر طول میکشه به برق وصل شه؟
پ.ن: یه نفر برام یه ایمیل مفصل داده ومن هم همان روز یه جواب کمی تا قسمتی مفصل براش فرستادم.ولی ظاهرا به دستش نرسیده چون از من پرسیده که ادرسی که اینجا گذاشتم درسته؟ خوب من دوباره فرستادم. راستش کپیش اسپم میل خودم بود. شاید جواب منم رفته باشه تو اسپم؟ پ .ن: متووجه شدم که علاوه بر مودم ظاهرا سیم اتصال دهنده مودم به خط تلفن و یا برق! هم سوخته. یعنی امکان داره با توجه به اینکه مودمم بار اول بو نمیداد نسوخته باشه؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 1:39 توسط ستاره |
|
|
خوب کم کم دارم درس خواندن را شروع میکنم. روزی ۳ ساعت خیلی کمه. باید بیشترش کنم. یعنی میشه؟ آخه چرا من بلد نیستم درس بخوانم؟
یعنی امسال قبول میشم؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 3:7 توسط ستاره |
|
|
همیشه فکر میکردم این که میگن فلانی یه چشمش اشکه یه چشمش خون یه حالت تمثیلی یا تشبیهی برای نشان دادن شدت ناراحتیه. خوب اغلب موارد هم همینه. تا اینکه هفته پیش اولین کشیکم در بیمارستان بود که از مددکاری زنگ زدن گفتن خانمی با چشمان خونین الان به اورزانس میاد. قبل از ورودش فکر میکردم شاید ضربه ای به چشمش خورده باشه. وقتی دیدمش یه خانم حدود 45 ساله بود که داشت گریه میکرد. واز چشم چپش خون میچکید. میگفت جدیدا فشارش که بالا میره همین طوری میشه. البته یک ماهی هم میشد که به علت بی پولی داروی فشار خون استفاده نمیکرد. فشارش 19 بود که بهش یه کاپتوپریل دلدم که بجوه. گفتم که از مددکاری فرستادنش اورژانس . برای ترخیص پسر کوچکش که تصادف کرده بود 40000 تومان پول خواسته بودند. که نداشت برای همین به مددکاری رفته بود و به خاطر فشار عصبی گریه میکرد و فشار خونش هم بالا رفته بود. وقتی وایسادم بالای سرش . شروع کرد به درد دل. میگفت پول ندارم اخه نان درآرم (نان آور) مرده. بعد برای اثبات حرفش یه اعلامیه از کیفش در آورد . ولی من که باور کرده بودم. تو اعلامیه عکس یه پسر 15 یا 16 ساله بود که حدود 3 ماه پیش فوت کرده بود . مادر گریه میکرد با همان چشمایی که ازش خون میچکید . آخه پسر بیماری مادرزادی قلبی داشته . به علت فقر 4 ماه قبل از مرگش نتوانسته بود به دکتر مراجعه کند.( یعنی همکارای ما قبولش نمیکردن؟)میگفت پسر گفته خسته شدم بگذار بمیرم. بعد هم مرد. به همین راحتی .الانم هنوز منتظر بود که بهزیستی نمیدانم دقیقا قبولشان کنه یا پرونده تشکیل بده . و صاحبخانه هم جوابشان کرده بود. و اینها هم اه که فراوان دربساط داشتند ولی غیر از اه چیز دیگری نداشتند. پاهام به زمین چسبیده بود. چطور باید نگاهش میکردم؟ چه حرفی باید بهش میزدم؟ اصلا چه بایدمی کردم؟ احساس میکردم سرم خالی شده.فقط گوش میدادم. یکی امد گفت که مریض دارم باید برم ببینم. در حالی که داشت تشکر میکرد. پاشد که بره . علت تشکر را نمیفهم .خداییش هیچ غلتی نکرده بودم. بار مصیبتش منم داشت له میکرد. من که قدرت تکان خوردن نداشتم. بهش گفتم باید بشینه که دوباره فشارشو بگیرم. رفتم که مریض بعدی را ببینم. وقتی برگشتم نبود. پرستارا فشارشو گرفته بودن پایین امده بود و فرستاده بودنش بره. ولی چشماش هنوز بامنه چشمایی که یکیش اشک بود یکیش خون. باید حد اقل یه ادرس میگرفتم. شاید به آقای بسیار خوش قلب و مهربان میگفتم کمکش کنه.یعنی سخاوتمند ترین ادمی که میشناسم. ولی بازم دست و پا چلفتی شدم.جرا من نباید؟ یعنی میشه پیداش کنم؟ اصلا اگر پیداش کنم چکار باید بکنم؟ چه کاری از دستم بر میاد؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:50 توسط ستاره |
|
|
دیشب من خیلی دیر خوابیدم. یعنی میشه گفت صبح زود خوابیدم.حدود ساعت 7 بود که مامان امد بیدارم کرد که کامپیوتر مدرسه برنامش خرابه .امروزم باید نتیجه بدیم .پاشو کامپیوترو ببریم اداره. ضمننا کلید مدرسه پیش خودته برو تا من میام بیرون ماشینو از مدرسه بیار.اینجا لازم به توضیح است که اضافه کنم مدرسه مامان یک مدرسه غیر انتفاعیست که دیوار به دیوار خانه است و من شب گذشته ماشین را در مدرسه پارک کرده بودم.
رفتم کیفم را گشتم دیدم کلید نیست.یادم افتاد که وقتی در مدرسه را باز کردم کلید دستم بود که وارد ماشین شدم و احتمالا کلید را روی صندلی ماشین جا گذاشتم.وقتی به مامان گفتم.حسابی عصبانی شد. داشت غر میزد که تو چقدر دست و پا چلفتی هستی و همیشه همه کارات همینطوره و حالا چه طور در مدرسه را باز کنیم؟ و من هم با چشمان خواب آلود روی تختم نشسته بودم. فقط یک راه به نظرم میرسید. یکی باید از روی دیوار به داخل مدرسه میرفت. فقط همین. با توجه به اینکه من همیشه هر وقتی فکری میکنم سریع عمل میکنم 5 دقیقه بعد روی آخرین پله نردبان ایستاده بودم و البته هنوز ارتفاع دیوار تا زیر سینه ام بود .مامان هم سر رسیده بود و میگفت تو اون بالا چکار میکنی؟ حالا میخوای بیافتی دست و پاتم بشکنه؟ زود بیا پایین. راستش فکر کردم برگردم پایین ولی ترسیدم.زنگ زدن به اتش نشانی هم که یک آبرو ریزی اساسی بود. پس بالا کشیدن به نظرم راحت تر رسید . اینکه مثل یک بچه گربه ان بالا گیر کرده باشم خیلی خجالت آور بود. نا چار شدم ادامه بدم و در نتیجه به یکی از بزرگترین آرزوهام یعنی ایستادن بر روی دیوار رسیدم. همیشه از بچگی دوست داشتم ببینم چطوری بعضی ها روی دیوار راه میروند؟ خوب البته هیچوقت امتحان نکرده بودم.ولی بالاخره من بالی یک دیوار 3 متری ایستادم. البته مدت خیلی کوتاه چون سریع پریدم روی سقف دستشویی مدرسه. بعد هم به مامان گفتم که نردبان را بالا بفرستد تا از ان طرف پایین بروم. خوب اینجا شانس اوردم که مامان رسید . چون نقشه اولیه من این بود که از ان طرف با کمک گرفتن از درخت شاه توت پایین بروم ولی این یکی کار من نبود. پس نیروی کمکی نردبان را فرستادد و در نتیجه عملیات با موفقیت انجام شد. خیلی هیجان انگیز بود. شاید مسخره به نظر بیاید ولی من که لذت بردم و کلی هم ادرنالین ترشح کردم. و حسابی خواباز سرم پرید. هرچند تمام بعد از ظهر خمیازه می کشیدم. ولی به یکی از بچگانه ترین ارزوهایم رسیدم. حالا فکر میکنم مرحله بعد بالا کشیدن از در است. البته نکته مهم وتر سناک این کار برای من وقتی است که ان بالا باشم و بخواهم از طرف دیگر پایین بروم. اصلا پایین رفتن خیلی سخت تر از بالا کشیدن است. شاید نوشتن این مطلب به نظرتان خیلی مسخره باشد ولی جایی که من 8 سالی است که دوچرخه سواری نکردم؟ ( قبل از قبولی دانشگاه بعضی وقتها نصفه شب دوچرخه سواری میکردم) جایی که دویدن که جزء طبیعی ترین رفتارهای بشری است متناسب با شخصیت یک خانم نیست. وخیلی کارهای پیش پا افتاده دیگر بالا کشیدن از دیوار میتواند خیلی هیجان انگیز باشد. شاید به اندازه اولین بخیه ای که زدم یا اولین نوزادی که هنگام تولدش او را گرفتم. یعنی اینقدر به من انرژی داد که خیلی خوشحال و خندان و سر حای برای گرفتن برنامه کشیکهایم به بیمارستانی که جدیدا برایمجای خالی پیدا شده بروم. شاید به نظر شما هم من خانم دکتر بی شخصیتی باشم که از دیوار بالا میکشم؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:49 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
خوشم از نوشته قبلی که اینجا بود نیامد. تا اطلاع ثانوی که فکر کنم یه چیز جدید بنویسم..................
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|