![]() |
![]() |
|
|
تو کار جدیدم تصمیم گرفته بودم بچه خوبی باشم. با ریسا درگیر نشم. سر کشیکا غر نزنم. هر وقت خواستنم راه بیافتم برم بیمارستان.... و البته در نتیجه این تصمیم این ماه اصلا درس نخواندم چون هر روز به علتی به بیمارستان رفتم. یک روز چون آقای بازیگوش بدون توجه به برنامه رفته بود مسافرت و بیمارستان بی پزشک مانده بود. روز بعدی بچه اون یکی خانم دکتر تب کرده بود و نیازمند یاری سبز من بود. روز بعدش کشیک خودم بود ولی روز بعد ترش چون من همکار خوبی بودم و اصلا غر نمیزنم.
به هر حال همینجوری هر روز بیمارستان میرفتم تا روز اخر که کشیک خودم بود و با یکی از همکارها جابجا کردم و ایشان هم بایکی دیگر جابجا کرده بودو همینجوری جابجا کرده بودند تا دوباره قسمت خودم شد . به هر حال با عصبانیت به بیمارستان رفتم و از دم در پاچه هرکس را که سر راهم میرسید گرفتم و حسابی خشمم را تخلیه کردم. و صراحتا به مدیر محترم اورژانس گفتم حاضر نیستم شب به جای آقای دکتری که همیشه دیر میرسه بیام و به من چه که عمش فوت کرده. حاضرم به برادرزاده خواندگی قبولش کنم ولی کشیک اصلا. خوب راستش این قسمت عصبانیت خیلی خوشمزه بود. اصلا فکر نمیکردم که اینقدر بقیه حساب بکشند. بعد از اخرین کشیک وقتی به خانه رسیدم در حال غر زدن گفتم اصلا چرا هر جا کم میارن من باید برم؟ مگه غیر از من پزشک ندارن؟ که برادر زاده جانم فرمودن: آخه تو از همه دکتر بهتری هستی. راستش اینقدر کار کردم و اینقدر با مریضها سر و کله زدم و مدام غرولند طعن وکنایه توهین تحویل گرفتم که همین تعریف نصفه نیمه از یک موجود ۱۷ کیلویی والبته فامیل کلی باعث تقویت روحیه شد. و کلی حال کردم که حداقل یک نفر در دنیا ما را تشویق کرد. هرچند که همیشه عقیده دارم که هیچوقت نباید منتظر تشکر کسی باشم و اصلا ارزش کار من جایی است که برای آرامش وجدان خودم باشد ولی خوب به هر حال ما هم ادمیم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:41 توسط ستاره |
|
|
تو اورژانس نشسته بودم که از بخش نروسرجری زنگ زدند . من هم گفتم الان میام . وقتی رسیدم پشت در کلی همراه مریضایی که اتاق عمل بودن همونجا نشسته بودند. اخه در ورودی اتاق عمل هم در همان سالن باز میشد. من هم اول چند بار به آرامی به شیشه زدم. ولی کسی جواب نداد. بعد از چند دقیق محکم تر زدم. ولی فایده نداشت. فکر کردم اگر به در بزنم صدای بلند تری ایجاد میشود. ولی بازهم جواب نداد. چند باری با دست و خودکار به در و شیشه زدم و متظر ماندم ولی معلوم نبود این نگهبان بخش و سایر همکاران کجا بودند. داشتم فکر میکردم که اینبار بهتر است با پا ضربه بزنم یا برگردم و زنگ بزنم و به انه بگویم چرا در را باز نکردند. که یکی از همکاران که در حال عبور بود من را دید و گفت: خانم دکتر اونجا که خالیه . کسی نیست. گفتم پس بخش نروسرجری؟ گفت؟ طبقه پایینه........
سریعا از نگاه متحیر همراهان فرار کردم.خوب قبلا که بخش همینجا بود. یعنی چند سال پیش همینجا بود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 5:43 توسط ستاره |
|
|
از وقتی که تو را به اورژانس اوردندستاره در شهر با دنده ۴ رانندگی نمیکند. وقتی که آن مرد جوان جسم بی جان تو را روی تخت گذاشت و ستاره در جستوی علایم حیات به مردمکهایت نگاه کرد هیچ راننده ای نمیتواند او را به لجبازی وادار کند. به هر کس بخواهد راه میدهم. چون نمی خواهم مسبب بیرون زدن چشمان معصومی از حدقه باشم. هر کس جلوی من بپیچد و هر شکلکی هم که در بیاوردجسم بی جان تو را میبینم که و جای لاستیکی که روی سرت بود و مغزی که از گوشت بیرون زده بود. هرچند که با مادرو مادر بزرگ و دایی و پسر داییت در پیاده رو میرفتی که خودرو منحرف شده به میانتان آمد و از کجا معلوم شاید در این لحظات سرعت غیر مجاز کودکی دست مادرش را رها کرده باشد و .....
دیدن اجساد کشته شده در تصادف و تلاش نا موفق برای نجات مجروحان جزء روزمرگیهایمان شده ولی جسد تو طفل معصوم با ان شلوارک کوتاه و کفشهای کرمی که یکی به پایت آویزان بود. تو موجود ۱۰ کیلویی. تو با آن لباسی که برای مهمانی رفتن پوشیده بودی. تو آن گریهای ریز ریز بابایت. توکه حتی لازم نیست بگویم خدایت بیامرزد. تو ... وآن راننده که تا دیروز یک فرد عادی بود و از آن روز قاتل کودک و پیرزن بود. یعنی فقط چند دقیقه زودتر این همه می ارزید؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:49 توسط ستاره |
|
|
بعضی مریضا هنوز به بیمارستان نگذاشته دنبال پارتی میگردن. مثلا به جای اینکه اسم خودشونو بگن میگن من پسر خاله خانم سعیدیم.خوب حالا تو این بیمارستان بی در و پیکر ما بفهمیم خانم سعیدی کیه خیلی هنر کردیم.و وقتی که گیر میدن که حالا دختر خاله ما کی شیفتشه ؟ واقعا دردسر ساز میشه. بامزه اینجاست گاهی اگه تا این قسمت خوب بازی کرده باشیم که مثلا :آها همو ن خانم سعیدی دیگه........ ولی برنامه شیفت همه بخشها و همه پرسنل بیمارستان را حفظ نباشیم خیلی باعث ناراحتی و نگرانی کلی بی احترامی محسوب میشه بعضی از مریضا اصلا برایشان قابل تصور نیست که شاید این فردی که روپوش سفید پوشیده هنوز تو این بیمارستن تازه وارده . یا اصلا سر و کارش به بانک و صندوق و دبیرخانه و انبار نیافتاده و شاید هم فکر میکنند که نقشه تمام بیمارستانها یکیه و طرح کلی در تمام دانشکده های پزشکی تدریس شده و همه باید از حفظ باشند و وقتی که میپرسند که مثلا بانک کجاست و جواب میدی نمیدانم. با خشم و ناراحتی وچشم غره و دلی شکسته میگویند: پس تو چه میدانی؟ .بعضی از مریضها فکر میکنند که ما نقطه مقابل انها هستیم . بیمارستان ملک بابای ماست و تمام پولهایشان مستقیم به جیب مبارک ما وارد میشود. و وقتی که از کنار ما ردمیشوند کلی با گوشه کنایه حالیمان میکنند که خیلی نا مردیم بعضی مریضها احساس میکنند از همه مریض ترند و هیچ ارزشی برای جان ان هم نوعی که به کمک سریع ما نیاز دارد قایل نیستند و اگر سر احیا باشیم و چند دقیق مهر کردن برگه ترخیص آنها به تعویق بیافتد بیمارستان را روی سر میگذارند و از رسیدگی نا کافی شکایت میکنند بعضی مریضها کلی دوست و اشنا و فامیل دارند که همه میخواهند ثابت کنند که خیلی دوستش دارند و دکتر بیچاره هر ۵ دقیقه باید وضعیت بیمار را برای یکی از انها تحلیل کند و البته به هم اعتماد ندارندو باید هر کدام به صورت جداگانه توضیحات را از زبان دکتر بشنوند و البته پزشک موظف به پاسخگویی است و در غیر این صورت اگر وقتی برای نفر صدو یکم همان توضیحات تکراری را میگوید. اظهار خستگی و عدم تمایل به پاسخ گویی کند. بسیار آدم بی جنبه ایست و و اصلا دکتر شده به کسی چه. ؟باید وظایفش را بداند و در قبال همین چیزهاست که پول میگیردو اگر اعصاب ندارد بیجا کرده امده برای جان انسانها خطر ایجاد میکنو تازه بیمارستان حتما یک ریس دارد که بشود پیشش رفت و شکایت کرد. بعضی مریضا مظلومند و دردمند می ایند و میروند .نه کسی را میشناسند نه کسی دارند که انها را بشناسد.و سفارششان را بکند. و همه پرسنل یک عقیده مشترک دارند که همیشه کار اینها خیلی سرعتر راحت تر و بهتر راه میافتد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:51 توسط ستاره |
|
|
من نمیفهمم علت علاقه مردم به سرم چه چیزی میتواند باشد. احساس میکنند که سرم اخر درمان است. اصلا ورود به بیمارستان بدون دریافت سرم یک جور توهین تلقی میشود. بعد از وصل سرم هم تمام دل مشغولی بیمار وهمراهان همین قطرات سرم میشود. امکان این که پا به بخشی بگذاری و چنر نفر از این ور و آن ور نیایند و نکاتی را در مرود کند رفتن و تند رفتن و تمام شدن سرم گزارش ندهند وجود ندارد . یعنی جز آرزوهای من است . خیلی ها علاقه دارند سرمشان تند برود بدون توجه به اینکه شاید این سرم احتمال دارد حامل دارویی است که قرار بوده در زمان مشخصی تزریق شود و سریع رفتن آن می تواند خطرناک باشد. مثلا سرمهایی که در بخش زایمان بود. وقتی اینترن بودم مدام در حال تنظیم این قطرات بودم .. اصلا مسخره ترین کار اینترن زنان شمارش قطرات است که هیچ اموزشی هم برایش ندارد. بعضی مریضها بودند که قطراتشان آهسته میرفت ولی خانمها در بیمارستان هم دست از چشم و هم چشمی بر نمیداشتند و برای رقابت با تخت بغل دستی بدون توجه به به خطراتی که برایشان داشت مدام سرم را تند می کردند. عقیده داشتند که پولش را میدهند پس ما چرا باید خصاصت به خرج دهیم؟
بعضی ها هم مقدار سرمی که برایشان محاسبعه میشود از محتویات بسته کمتر است و هنگامی که می خواهند باقیمانده سرم را دور بریزند عصبانی میشوند که ما پول همه سرم را دادیم حق ندارید ان را دور بریزید. جالب این جاست که یکبار یکی سر چند سی سی اب مقطر باقی مانده داشت با پرستار دعوا میکرد . خوب پرستار هم ناچار شد همه اب مقطر را بکشد و آمپول را که خیلی دردناک تر شده بود تزریق کرد. وقتی مریضی به بیمارستان بیاید باید سرم بگیرد. و در غیر این صورت مورد بی توجهی قرار گرفته است . سرم یک داروی معجزه گر است. به خصوص وقتی که داخل ان ب کمپلکس میریزند و زرد رنگ میشود. اصلا بیمارستان یعنی سرم. چند وقتی پیش بچه ای را به بیمارستان اورده بودند هر کدام از پرسنل که از کنارش رد می شدند جیغ میکشید. نه تو رو خدا برای من سرم نزنید. به هر حال امیدوارم که هیچ وقت مریض نشوید و اگر هم مریض شدید به یک دکتر درست وحسابی بر بخورید که چند لیتر سرم درست و حسابی بدهد که حسابی تقویت شده و زود زود خوب شوید. هرچند من نمیفهم اثر تقویتی سرمهای ما که خیلی لز انها قندی و نمکی یعنی معادل آب قند و آب نمک است از کجا ناشی می شود. البته سرمهای غذایی هم داریم که در موارد خاص کاربرد دارد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 21:20 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
خوشم از نوشته قبلی که اینجا بود نیامد. تا اطلاع ثانوی که فکر کنم یه چیز جدید بنویسم..................
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|